سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
کوهپایه

   1   2      >

30/2/91
10:17 عصر

شفرنامه ی ناشر خشرو (4)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته سفرنامه، رخت و لباس، مسواک، عطر، جوراب

 


پیراهن و شلوار یدکی، زیرپوش و حوله، صابون و شامپو و کلا از این جور ژیگول‌افزارها همراه خود نبرید؛ چون لازمتان نمی‌شوند. فوقش فرصت کنید و حوصله‌‌اش را داشته باشید تو زنجان، آن هم موقع برگشتن (یعنی روز دوم)، قبل از خواب، مسواکی بزنید؛ تازه بی‌خمیردندان.


منتهای مراتب، در فواصل زمانی متعدد به صورت متناوب عطر بزنید تا هم خودتان گیج نشوید و هم همراه‌تان بی‌هوش نشود. همچنین اگر خواستید جایی بروید که مجبور بودید کفشتان را در بیاورید، حتما به جورابتان هم عطر بزنید؛ البته کسی نبیند وگرنه در عقلتان شک می‌کند.


 


 


30/2/91
4:25 عصر

شفرنامه ی ناشر خشرو (3)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته سفرنامه، ناصر خسرو، فلش، فایل صوتی

 


شب حرکت، خودتان که یک فلش 8 گیگ دارید، درست؟ یکی هم قرض کنید و پرشان کنید از فایل‌های صوتی مورد علاقه‌تان، تاکید می‌کنم پرشان کنید؛ وگرنه مجبور می‌شوید تا بروید و برگردید هر کدام از چندر غاز فایل‌هایتان را بیش از صد بار گوش کنید که در این صورت گذشته از فلش و همسفر، در و پنجره‌ی ماشین هم دیگر بد و بیراه نثار شما می‌کنند؛ چون اعصابشان را شیر برنج کرده‌اید.


 


 


29/2/91
10:15 عصر

شفرنامه ی ناشر خشرو (2)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته قم، سفرنامه، ارومیه، تجربه

 


تجربه و توصیه:


روزی که می‌خواهید بروید سفر (مخصوصا دو، سه ساعت آخر) تا می‌توانید با زن و بچه، بدعنقی و آنها را کلافه ‌کنید از بس که این کار و آن کار را از آنها می‌خواهید برایتان انجام دهند؛ آن هم فوری. و برای حسن انجام کار نیز اگر لازم شد، سرشان داد بکشید.


یادتان باشد شما، هم حق دارید این گونه رفتار کنید، هم وظیفه: حق دارید چون هنوز ساک و وسایل سفرتان را هنوز جمع و جور نکرده‌اید و دارد دیرتان می‌شود، وظیفه دارید چون این طوری کمتر دل‌شان برایتان تنگ می‌شود و دوری را آسان‌تر تحمل می‌کنند؛ زیرا با این کارها دلتنگ که چه عرض کنم، تقریبا می‌خواهند که سر به تن آدم نباشد.


ولی خوب از آن جایی که شگون ندارد پشت سر مسافر لعن و نفرین باشد، در لحظات آخر به هر میزانی که لازم باشد، درباره‌ی این که "غلط کرده‌اید و..." به همسرتان اطلاع‌رسانی کنید و به بچه‌ها هم قول سوغاتی مشتی بدهید.


البته خیال نکنید با اقدامات جبرانی این چنینی، از زیر قرآن ردتان می‌کنند و آب دنبالتان می‌پاشند، خیر. همین که با دسته‌جاروی T دنبالتان نمی‌کنند خدا را شکر کنید.


 


 


 


29/2/91
5:26 عصر

شفرنامه ی ناشر خشرو (1)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته قم، سفرنامه، ارومیه

 


ماجرا از آنجا شروع شد که یکی از افراد خانواده‌ام نوبت دکتر داشت ارومیه. حالا قم کجا ارومیه کجا! یعنی ما دو نفر بایستی دو هزار کیلومتر (رفت و برگشت) را تو دو روز گز می‌کردیم که کردیم. تازه، می‌گویم: دو هزار کیلومتر، منهای مسیرهایی که اشتباهی رفتیم و بعد با دنده عقب یا از دور برگردون برگشتیم؛ وگرنه می‌شود سه هزار کیلومتر!


مشیر رفت: قم، سه راه سلفچگان، ساوه، بویین زهرا، قزوین، زنجان، تبریز، ارومیه.


مشیر برگشت: ارومیه، تبریز، زنجان، قزوین، بویین زهرا، ساوه، سه راه سلفچگان، قم.


فکر کنم تا حالا خودت فهمیدی چرا اشم این یادداشت شده "شفرنامه...". شون از خشتگی، شنان ژهوارم در رفته که مشل عژیزان معتاد راه می‌رم و شدامم همون ژوری شده داش.


می‌خواهم تو چند یادداشت، بعضی از تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌هایم (این یکی خودش ش داره به خدا) را بنویسم، خدا را چه دیدی! شاید یک وقتی به دردت خورد. (البته اگه دیدم نه، چیز به درد خوری در نمی‌آد، ادامه نمی‌دم شما هم ببخشید دیگه)


 


 


 


25/2/91
12:13 صبح

اولین گلدان من!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته گل، شمعدنی سفید، شمعدانی قرمز

 


امروز برای اولین بار در عمرم گلدانی خریدم. احتمالا تعجب می‌کنی، مخصوصا اگر خودت چند تا گلدان داری یا در خانه‌ای زندگی می‌کنی که پر از گل و گیاه یا دار و درخت است. البته این را هم بگویم که زیاد دور بر نداری. می‌دانی مامانم چند تا گلدان دارد؟ یا اون یک مامانم؟


نکته: با وجود همه‌ی تبلیغات سوء عده‌ای معلوم‌الحال و شاید مجهول‌الحال، من به مادر زنم می‌گویم مامان؛ البته نه سبزی پاک می‌کنم نه قرمه‌سبزی بلدم درست کنم؛ ولی خب گاهی عندالضروره پوشک عوض کرده‌ام آن هم به صورت کاملا حرفه‌ای.  


من عاشق گل هستم اگر خواستی یک کاغذ و یک بسته مداد شمعی به من بده عکس همه‌ی گل‌های تو پارک‌های قم را برایت می‌کشم حالا بعضی‌ها را از حفظ و بعضی‌ها از روی خودشان؛ هر چند احتمالا باید عکس بعضی‌ها را سفارش بدهم بکشند، بعد تقدیم کنم. ولی خب تا الان هیچ وقت فرصتی پیش نیامده بود که خودم یک گل از خودم داشته باشم و پرورشش بدهم. حالا چه طور شد که امروز بالاخره خریدم؟ عرض می‌کنم.


امروز نزدیک ظهر زنگ زدم به خانمم اداره و گفتم: با سرویس نرو. میام دنبالت برویم سراغ زهرا (مهد کودک) که برویم این گل‌فروشی سر صفاشهر یک گلدان بخریم. گفت: حالا چی شده به این فکر افتادی؟ گفتم محمد‌مهدی و زهرا هر دو به گلدان نیاز دارند. خندید. گفتم: زهرا دو سه روزه می‌گه از این گلا که بهشون آب می‌دیم باید برام بخری. محمد‌مهدی هم دیروز گفته: برام یه گلدون بخر ببرم مدرسه واسه درس حرفه دو نمره‌اش را بگیرم.


خلاصه رفتیم و گفتم: آقا یه گلدون کوچیک ارزون که زیاد آب و نور نخواد بهم بده که گل هم داشته باشه. چند تایی نشانمان داد. بالاخره من شمعدانی قرمز رو انتخاب کردم و داشتم با زهرا به توافق می‌رسیدم که وروجک یکهو گفت: نه من سفیده رو می‌خوام (احتمالا به خاطر شباهتش به لباس عروس که نقش محوری در گفتمان زهرا در زندگی روزمره دارد). هر چه زبان ریختم و استدلال بیختم فایده‌ای نداشت؛ عاقبت تسلیم شدم ولی همین روزها می‌روم و قرمز را هم می‌خرم. خوبیش این است که پولش زیاد نیست. 3500 تومان که با تخفیف شد 3000 تومان؛ پول سه کاسه‌ فالوده.


الان اگه دوربین داشتم عکسش را برایت می‌گذاشتم تا ببینی چقدر ناز و مامانی البته کمی هم لوس است (ر.ک: لطیفه‌ی آخر یادداشت). از ظهر که آن را خریده‌ام، همه‌اش احساس می‌کنم مهمان برایم آمده. هر وقت از جلویش رد می‌شوم باور کن می‌خواهم با او خش و بش کنم یا اگر چند ساعتی می‌روم بیرون و برمی‌گردم احساس می‌کنم باید از او معذرت‌خواهی کنم که تنهایش گذاشته‌ام. الان که خوابم می‌آید ولی فردا باید تو اینترنت بگردم درباره‌اش اطلاعات به دست بیاورم. فعلا.


لطیفه‌ی مرتبط:


یک خانم دکتر فرهیخته‌ی اصفهانی یک روز سر کلاس که قرار بود همه‌ی بچه‌ها یک لطیفه بگویند، گفت: به یه اصفهانی می‌گن با لوستر یه جمله بساز. میگه: سه تا دختر (به کسر تاء) دارم (با مد سه انگشتی) یکی از یکی لوستــــــــــر!





22/2/91
11:55 صبح

یه فیلم کوتاه برای اونایی که مثل من عاشق مامانشونن

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته روز مادر، فیلم کوتاه

 


توصیه می کنم تنهایی ببینش تا با احساس قشنگت تنها باشی. البته هر طور خودت دوست داری. یه نکته ی دیگه که فرمت این فیلم FlV یه که واسه پخشش باید نرم افزارش رو داشته باشی البت KMplayer هم اجراش می کنه. دیگه بیشتر توضیح نمی دم خودت ببین بعد اگه دوست داشتی اینم گوش کن. حالا اگه یه حال اساسی می خوای یه بار هم هر دو رو با هم ببین و بشنو من که امروز بیشتر از ده بار این کار رو کردم.


 


 


20/2/91
6:16 عصر

نامه ای منتشر نشده از خودم!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته نامه، جواب نامه، قالب وبلاگ

 


خیلی وقت بود به صرافت این افتاده‌ بودم که یک قالب مشدی برای وبلاگم پیدا کنم که تک باشد. یک وقتی هم کلی ‌گشتم و پیدا هم کردم ولی وقتی بارگذاریش می‌کردم تو پارسی بلاگ، به هم ‌می‌ریخت. پرسیدم. گفتند که کدنویسی‌شان با این میزبان شما فرق فوکوله. من هم تقریبا بی‌خیالش شده بودم تا همین اواخر که دو سه تا از دوستانم که خاطرشان خیلی برایم عزیز است، گفتند که دیگر حوصله‌شان سر رفته از این قالب تکراری و تا حدودی بدریخت. من هم از یکی از دوستان عزیزم که باورتان نمی‌شود چه چیزهایی بلد است، خواستم قالبی برایم طراحی کند، بعد بدیم دست کسی که برامون کدهاش روا بنویسیه.


دوستم که گفتم، دیروز نامه‌ای برایم نوشته که برای این که آیندگان به این اسناد مهم دسترسی داشته باشند و این بخش از تاریخ وبلاگستان به طاق نسیان سپرده نشود، اصل نامه‌ی ایشان را اینجا می‌آورم:


 


سلام حاج آقا، برای طراحی قالبتون نظر شما در چند مورد مهمه:


1. چه رنگ‌هایی برای قالب استفاده بشه؟


2. تصویر یا عکسی خاص می‌خواهید توی قالب هم باشه یا نه؟! مثل قالب خودم که هیچ عکسی نداره یا جور دیگه؟


 


من هم پاسخ ایشان را طی یک فقره نامه‌ دادم که در اینجا نسخه‌ی اصلی آن را برای اولین بار، برای شما خواننده‌ی محترم می‌آورم:


 


سلام. خوبین؟ ممنونم و عذرخواه که به زحمت افتادین:


درباره‌ی رنگش هنوز چیز خاصی تو نظرم نیست چند نکته‌ای که تو ذهنم هست برایتان می‌نویسم، یه کم بخندیم:


1. نمی‌خوام قالبم افسرده و افسرده کننده باشه.


2. حجمش نمی‌خوام زیاد باشه با این اینترنت گازوئیلی ما و استفاده‌ی خیلی از بچه‌ها از اینترنت کم‌سرعت که ثابت شده یکی از عوامل پیری و مرگ زودرس و قانقاریا و مالاریا و سکته‌ی مغزی و قلبی و فتق و کمردرد و برونشیت و کلی درد بی‌درمان و بددرمان دیگر است.


3. عکس خودم که نمی‌خوام باشه؛ یعنی مامانم نمی‌ذاره می‌گه: چشت می‌زنن. (و درست می‌گه)


حکایت: چند وقت پیش سوار تاکسی سرویس بودم که موبایلم زنگ زد. مادرم بود. طبق عادت، مامان صداش کردم و قربون صدقه‌اش رفتم و یه خرده حرف زدیم. وقتی تمام شد، راننده که مردی بود جا افتاده و حدودا پنجاه ساله با یه حالت هیجانی گفت: حاجی تا حالا کسی به سن و سال شما ندیده بودم به مادرش بگه مامان، تازه آخوندم باشه. خندیدم چون برای خودم عادی بود. گفتم: جدی!؟ من صد سالم هم بشه بازم بهش می‌گم مامان. (تو رو خدا ببین مثلا دارم جواب نامه میدم! ببخشید)


3. دوست دارم تصویری نه چندان تو چشم، متناسب با اسمش که کوهپایه‌س تو قالب باشه.


4. تصویرهایی هم که نماد محتوای وبلاگم باشه. مثلا سماوری با یک استکان چای، نماد مسائل زندگی روزمره، کتاب و مطالعه که کارمه، عینک نماد این که مثلا مطالب علمی گاهی تو وبلاگم می‌زنم و یک لبخند از اون لبخندهای با مزه که تو شکلک‌های تئاتری می‌کشند. مثلا سفره‌ای بکش که کنارش یه سماور باشه و یه استکان چای و روی سفره هم یه کتاب که دو سیخ کباب لای اون باشه (واسه چی می‌خندی؟! جدی می‌گم) و از خودم هم که کنارش نشستم فقط یه عینک و یه لبخند بکش.


 5. دوست دارم متن یادداشت‌هام سمت راست قالبم بیاد.


6. راستی مردونه باشه.


خب خوشبختانه بدون این که کار به جاهای باریک بکشد، نامه تمام شد. ببخشید دیگه. می‌دونم حتما تا حالا دیگه به این نتیجه رسیدی که یه آدمی که فکر می‌کردی خیلی چیزا حالیشه (و واقعا هم هست دروغ چرا؟ و البته خیلی چیزا هم حالیش نیست) چقدر خوش خیاله.


 


 حالا دوست مهربانی که لطف می‌کنی و به وبلاگم سر می‌زنی اگه قالب جالبی سراغ داشتی لینکش رو بده تا ازش الگو بگیریم. اگه هم پیشنهاد یا انتقادی اعم از سازنده یا ویران‌کننده داشتی، تعارف نکن. ممنون می‌شم.


و اما اون دوستای جانی که پام رو تو یه کفش کردن که قالب رو عوض کنم و... شما که حتما باید بهم کمک کنین و گرنه هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین. گفته باشم. پس منتظرم. یا علی (ع).


 


 


17/2/91
12:3 صبح

چه کسانی برای خرید کتاب به نمایشگاه نیامده بودند؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته گلستان سعدی، نمایشگاه کتاب، بازدید کننده نما

 


می‌دانیم که کشور عزیز ما ایران جزء کشورهایی است که بالاترین میانگین مطالعه افراد در روز را دارا است یعنی چیزی در حدود 5/23 ساعت در شبانه روز. لذا تعجبی ندارد که امروز شاهد آن هستیم که بااتفاق افتادن بزرگ‌ترین رویداد فرهنگی کشور یعنی نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، سیل جمعیت از مرد و زن و پیر و جوان، خرد و کلان، مثل سونامی به نمایشگاه سرازیر شوند و مشت محکمی به دهان استکبار جهانی بزنند.


شکی نیست که اکثر بازدیدکنندگان، برای خرید کتاب تاکید می‌کنم صرفا برای خرید کتاب و نه هیچ چیز دیگری به نمایشگاه می‌آیند. اکثریتی که عرض می‌کنم یعنی چیزی در حدود 99/99 درصد که این واقعا جای قدردانی دارد و باید به خود ببالیم از این همه فرهیختگی و عشق به علم و مطالعه اینا. و تنها درصد بسیار کمی هستند که برای خرید کتاب نیامده بودند. که با یک نظر (بی‌مرض) که می‌گویند اشکالی ندارد، قابل تشخیص بودند. افرادی که بعضی از آنها را می‌توان آنها را "بازدیدکننده‌نما" نامید. حتما بی‌صبرانه منتظر هستید آنها را معرفی کنم. پس زیاد معطلتان نمی‌کنم. بفرمایید ایناهاش.


 


1. دوستانی که ساندویچ همبرگر و نوشابه می‌‌فروختند.


2. گروه‌هایی از پسران (سه نفر به بالا) که بلند بلند می‌خندیدند و همدیگر را هل می‌دادند و تاکید می‌کنم بلند بلند می‌خندیدند.


3. دوستانی که آب معدنی می‌فروختند.


4. گروه‌هایی از دختران (سه نفر به بالا) که بلند بلند می‌خندیدند و همدیگر را هل می‌دادند و تاکید می‌کنم بلند بلند می‌خندیدند.


5. دوستانی که بستنی می‌‌فروختند.


6. عزیرانی که تازه ازدواج کرده و هنوز فرصت نکرده بودند بروند ماه عسل.


7. کودکان شیرینی که توی کالکسه‌ها دراز کشیده بودند و گاه در آواز افشاری، گوشه‌ی جامه‌دران را چنان چه‌چه می‌زدند که بیا و ببین و نیز پدران و مادران گرامی آنها.


8. دوستان زحمتکش خدماتی نمایشگاه.


9. آقایانی که با کت و شلوار و کراوات و عینک دودی در صحنه حضور پیدا کرده بودند.


10. دختر و پسرهای زیر بیست سالی که برای این که گم نشوند و مامان باباهایشان نگران نشوند دست همدیگر را سفت چسبیده بودند.


11. مسئولان غرفه‌ها


12. عزیزانی که توی راهروی غرفه‌ها فقط راه می‌رفتند و تنها جایی را که نگاه نمی‌کردند، میزها و قفسه‌های کتاب بود.


13. آدم‌های بیکاری که مثل نویسنده که به جای این که سرشان به کار خودشان باشد، هی چوب سیاه مردم را زاغ می‌زدند و به قول سعدی در پوستین خلق می‌افتادند. که در این زمینه اسنادش هم که خوشبختانه موجود است بفرما.


یاد دارم که در ایام طفولیت، متعبد بودم و شب خیز و زاهد و پرهیزکار. شبی در خدمت پدر رحمت اللّه علیه نشسته بودم و همه شب چشم بر هم نگذاشتم و با قرآن مأنوس بودم. عده ای گرد ما خفته بودند، به پدر گفتم: یکی از اینان سر برنمی دارد تا مناجات و نمازی به جا آورد، چنان خواب غفلت بر آنان چیره شده که گویی مرده‌اند. پدر گفت: تو نیز اگر بخفتی، به از آنکه در پوستین خلق افتی. (ای قربون دهنت سعدی جون: نسخه‌ی لاس وگاس)


 نبیند مدعی جز خویشتن را         که دارد پرده پندار در پیش


 گرت چشم خدابینی ببخشند            نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

 


 



14/2/91
3:23 عصر

اکبر اکسیر و من

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته طنز، احمد اکسیر، شعر فرانو، مدرک دکتری، مصائب آخوندی، بفرمایید بنشینید صندلی عزیز



دکترای ادبیات




مادر که مرا می‌بیند


                      مریض می‌شود


بابا، عجب غلطی کردیم که دکتر شدیم


به من چه گربه ریغو شمعدانی را شکسته


به من چه کبری خانم هر روز سفره‌ی ختم انعام دارد




دکتر که مرا می‌بیند


                      شاعر می‌شود


بابا عجب غلطی کردیم مریض شدیم


به من چه که تو تبِ! شعر داری...[1]




 


____________________________


 


 مصائب آخوندی


 


رهگذر که مرا می‌بیند


                        گدا می‌شود


بابا، عجب غلطی کردیم که آخوند شدیم


به من چه که 3 هزار میلیارد تومان را چپو کرده‌اند


به من چه که بانک به اندازه‌ی پول خون پدرش، سود وام می‌گیرد.




راننده تاکسی که مرا می‌بیند


                                   سیاست‌مدار می‌شود


بابا عجب غلطی کردیم سوار شدیم


به من چه که نامزدت رای نیاورده است...[2]






[1] . اکبر اکسیر، دفتر شعر بفرمایید بنشینید صندلی عزیز،


[2] . خود بنده، دفتر شعر سروده نشده‌ی بفرمایید بایستید صندلی عزیز.






13/2/91
11:6 عصر

چگونه در نمایشگاه کتاب کف نکنید؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته شلوار، نمایشگاه بین المللی کتاب، کف کردن، زیر شلواری، جستجوی کتاب

 


چهار توصیه‌ی مهم‌:


1. پول ناهار را از همان اول بگذارید کنار. برای احتیاط بگذارید جایی که جلوی مردم رویتان نشود آن را در بیاورید و خرج خرید کتاب کنید؛ برای مثال زیر شلوارتان یک زیر شلواری جیب‌دار بپوشید که در جیبش زیپ هم داشته باشد. بعد پول ناهارتان را بگذارید همان جا. به ضمیمه‌ی کرایه‌ی تاکسی یا اتوبوس برای برگشتن به دولت‌سرا.


2. حتما با یکی از دوستان هیکل‌مندتان هماهنگ کنید که در رکابتان باشد برای حمل کتاب‌ها. ترجیحا بدن‌ساز و مخصوصا که اصلا نداند کتاب را با کاف دسته‌دار می‌نویسند یا بی‌دسته. البته مواظب باشید از نیت اصلی‌تان بویی نبرد و گرنه ممکن است به او بربخورد بلکه چیزی بگویید که هم او خوشش بیاید و هم دروغ نباشد؛ مثلا بگویید: بریم نمایشگاه یه چرخی بزنیم، دلمان وا شود.


نکته‌ی مهم: در این صورت پول ناهار او را نیز باید بگذارید در همان موقعیتی که عرض کردم.


 3. بروید تو این سایت و مثل بچه‌ی آدم از همین حالا اسم کتاب‌های مورد نظرتان و ناشر و سالن و غرفه‌ی آن را یادداشت کنید.


 4. بعد بروید تو، این سایت و تو کادر اول اسم کتاب مورد نظرتان را بنویسید و در کادر زیر آن، اسم استان و در کادر کنار آن، اسم شهرتان را انتخاب کنید. سپس بروید به گوشه‌ی سمت چپ سایت و روی آیکون ذره‌بین کلیک کنید، با این کار شما می‌فهمید که آیا کتاب مورد نظرتان در کتابخانه‌های شهرتان هست یا نه؟ اگر بود که دیگر لزومی ندارد که شما هم آن را بخرید مگر این که پول را علف خرس بدانید. و اگر نبود، معلوم می‌شود که آن کتاب اصلا ارزش خریدن ندارد، چون اگر داشت بالاخره تو کل کتابخانه‌های شهرتان لااقل یک آدم عاقل پیدا می‌شد که آن را بخرد و ما نیز که عقلمان را از سر راه نیاورده‌ایم که بابت چنین کتابی پول بدهیم.


بنابراین باید توصیه‌ی اول را اصلاح کنیم؛ یعنی از همان اول کل پول‌هایتان را داخل جیب زیپ‌دار زیر شلواریتان بگذارید که دزد نزند. بعد تو نمایشگاه گشتی بزنید با بر و بچ تا دلتان وا شود، بعدشم یک رستوران یا پیتزایی خوب و بعد از آن هم شهر بازی و سینمای سه بعدی و قطار مرگ. خوش بگذره. التماس دعا.


 


 


   1   2      >