سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه

93/8/23
12:32 عصر

چرا در عکس های یادگاری سرشان را به یک طرف کج می کنند؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته زبان بدن، عکس یادگاری، ژست، فتوژنیک، شرطی شدن

 

توی این یادادشت یکی از سوالاتم را به زبان آورده بودم؛ اینکه چرا بعضی از افراد موقع عکس گرفتن سر و گردن را به یک طرف کج می‌کنند. یا مثلا عکاس به سوژه می‌گوید سرت رو به یک طرف کج کن؟


طبق عادت همیشگی تو نت جستجو کردم ببینم کسی عینا به این سوال جواب داده یا نه؟ چیزی پیدا نکردم. رفتم سراغ مباحث مربوط به فتوژنیک بودن و بعدش هم زبان بدن اونجا هم چیز به درد بخوری پیدا نکردم. نهایت چیزی که بود این بود که این کار نشان‌دهنده‌ی علاقه به طرف مقابل و پذیرش است؛ مخصوصا اگر با لبخند باشد که دیگر غوغا می‌کند.


این نکته هر چند برای من درست می‌نمود و خودم هم بهش رسیده بودم؛ ولی در این سطح مرا راضی نمی‌کرد. من دوست داشتم بدانم بر فرض که این حرف درست باشد، چرا این طور است. چطور یک حرکت بدن می‌تواند این پیام یا پیام‌ها را برساند؟ و طبق عادت همیشگی که وقتی در موردی که برایم مهم است، نظریه‌ای نباشد، خودم سعی می‌کنم نظریه‌ای پیدا کنم دوباره شروع کردم از اول و از خودم پرسیدم که وقتی چنین عکسی را می‌بینم چه پیامی به من می‌رسد یا چه حسی در من ایجاد می‌شود؟


دیدم حس خوبی به او پیدا می‌کنم البته اگر بشناسم و دوستش داشته باشم یا اگر هم نشناسم و از قبل به او حسی ندارم، دست‌کم گلش خوش باشد. دیدم انگار که دارد به من می‌گوید: من نازم، "باشه"، به این نتیجه رسیدم که نازبودنش حس مثبتی در من ایجاد می‌کنه و باشه گفتنش (همون پذیرش که گفتم گفتن) باعث میشه دوستش داشته باشم با شرایطی البته.


اما چرا؟ حدسی که زدم این بود ما یک بار یا بارها این دو چیز یعنی 1. ناز بودن یا پذیرش یا هر دو را با هم به صورت ارجینال و اصلی 2. خم کردن سر به یک طرف رو در کنار هم مشاهده کرده‌ایم؛ از اون به بعد ما شرطی شدیم و هر وقت کج کردن سر به یک طرف رو می‌بینیم ذهنمان منتقل می‌شود به اون پیام‌ها. (امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو برسونم.) و از اون جایی که این مسئله یک چیز فراگیر هست، باید ائن تجربه‌ی واقعی هم یه چیز فراگیر باشه. بله. فکر کنم دیگه متوجه شدی کشف من چیه؟


اون تجربه‌ی تکرار شونده‌ی فراگیر در شکل خالصش، مربوط به رفتار کودکان است. کودکان ناز هستند؛ مخصوصا دختران و ما اولین بار کج کردن سر رو در کودکان دیده‌ایم و اینکه وقتی چیزی را می‌پذیرند سرشان را به علامت پذیرش، به یک طرف کج می‌کنند و نکته‌ی سربسته‌تر اینکه گاهی وقتی از کودکی می‌خواهیم که اجازه دهد او را ببوسیم، سرش را به یک طرف کج می‌کند...


 


93/8/20
10:28 عصر

لاپ تاپ نگهبان پادگان!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته وبلاگ، لاپ تاپ، نگهبان پادگان، بازدید بلاگ

 

به به. سلام به دوستان بزرگوارم/ عزیزم که خیلی خوبن و چقدرم بهشون احترام می ذارم/ دوسشون دارم به جان خودم. من جای شما بودم اصلا دیگه نگاه به این وبلاگ درپیتی نمی کردم. می دونم حتما تو دلت می گی خیلی نامردی. همین طوری می ذاری میری، نه بروز می کنی نه بروز می دی کجایی؟ بهت حق می دم ولی خب منم دلایلی دارم که برات بگم فکر کنم منو ببخشی.


می گن یه پادگانی افتاد دست دشمن. سربازی رو که نگهبان اونجا بود بردن دادگاه نظامی گفتن چرا مقاومت نکردی؟ برگشت گفت که به هزار و یک دلیل. گفتن خب حالا شما یکیش رو بگو. گفت: یکی اینکه تیر نداشتم. گفتن خب برو مرخصی دیگه هزارتای دیگه رو لازم نیست بگی. حالا قصه ی منه. چرا نمی نوشتی یک دلیلش اینکه سیستم نداشتم. راستی یه چیزی. وای خدا چقدر خوشحالم. مرسی. بهت نگفتم نه؟ لاپ لاپ لاپ تاپ تاپ تاپ خریدم. بعله. بزن اون دست قشنگه رو به افتخار خودت. نه نه نزن نزن محرمه خوبیت نداره. اجماعا صلوات.


خب. فعلا. ایشا الله تو روزای دیگه سعی می کنم جبران مافات کنم.


یه چیز جالبم بگم یه کم بخندی. ببین این روزایی که نبودم بازدید روزانه ام دست کم 500 تا بوده الان از امشب چک کن، میشه 150 تا 200 نمی دونم انگار تا بعضیا تا می فهمن امدم، در میرن.

خب دیگه. امری باشه. فدای همه تون بشم الهی (الکیجالب بود)


93/7/28
4:27 عصر

فلسفه کج کردن سر در عکس های یادگاری!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته عکس یادگاری، سر، کج کردن سر، دخترا، پسرا


همیشه این سوال برام مطرح بوده که چرا بعضی‌ها وقتی می‌خوان عکس یادگاری بندازن، سرشون رو به یه طرف کج می‌کنن؟ حالا قبلا فقط آدم فقط می‌دید دخترخانما این کار رو می‌کنن ولی الان پسرا هم و حتی مورد داشتیم مرد با ریش و سبیل

شما می‌دونی چرا؟


یه سوال دیگه هم دارم که که بعدا یادم بنداز درباره ش باهات صحبت کنم و اون اینکه چرا تو عروسی اونایی که باید هوار بکشن از خوشحالی یعنی عروس و داماد آروم و ساکتند و اونایی که این عروسی هیچ ربطی بهشون نداره، این قدر ضایع بازی در میارن که حالا می‌گم. فعلا این طلبت.

 




93/7/11
5:48 عصر

چگونه زندگی را برای خود زهرمار کنیم؟! (صوتی)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته رادیو معارف، زندگی، زهرمار، رضایت از زندگی، شبستان


 

1. بخش اول (حدود 10 دقیقه)


                                                           دقیقه 4 (فقط به فکر خودمان باشیم)


                                                           دقیقه 33 (داد بزنیم)

 

2. بخش دوم (حدود 10 دقیقه)


                                                         دقیقه 4 (ایراد گرفتن از دیگران تا حد ممکن)


                                                         دقیقه 33 (خود را با دیگران مقایسه کنیم)

 

 

حوصله داشتی سه بخش دیگر رو در اینجا بیین این صفحه ببین به ترتیب تاریخ خورده.

 




93/6/30
6:22 عصر

حل مشکل جمعیتی ایران با کارت سوخت!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته دولت، مشکل، بچه، بحران، جمعیت ایران، زاد و ولد، شلوار بارداری، کارت سوخت


کلّا زیاد حرف نمی زند. در بیشتر بحث ها ساکت نشسته است و در حالی که برای بقیه چای می ریزد یا بلند می شود دوباره گاز را زیر کتری روشن کند، گوش می دهد و وقتی هم می پرسیم نظر تو چیه مهران؟ با لحنی مخصوص می گوید: چه عرض کنم!؟


خودش که معتقد است از عقل زیادش است که بیشتر وقت ها ساکت است ولی بعضی از کارشناسان از جمله خود من و دو سه تا دیگر از بچه ها به او می گوییم: بدبخت چیزی بارت نیست که همیشه ساکتی.


خلاصه حالا در کف مانده بودیم که دارد با حرارت درباره ی راه های افزایش فرزندآوری در ایران بحث می کند. سرت را درد نیاورم. خلاصه ی نظرش این بود که دولت باید سیاست های تشویقی را در پیش بگیرد و پیشنهاد روشنش هم این بود که دولت به همه ی خانم های جوان، یک شلوار بارداری هدیه بدهد و به آقایان هم در طول دوران بارداری همسرشان، ماهانه حداقل 10 لیتر بنزین هدیه در کارت سوختشان.


می گفت: به شما قول می دهم سر یک ساله مشکل جمعیتی ایران حل بشود...


امیدوارم که توانسته باشم با این برش از دیدگاه های ایشان، درستی ادعای خود و سایر کارشناسان را اثبات کرده باشم.


 





93/6/16
10:54 عصر

مشکل صبحانه!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته طنز، رمان، دختران، یوهانس روسلر، داستان کوتاه، صبحانه، والدین


امروز داستان طنزی می خواندم از "روسلر" رمان نویس طناز آلمانی درباره ی پدری که مجبور بود هر روز صبحانه اش را در کنار دخترانش بخورد. او با اینکه خوشحال بود از اینکه کنارشان است اما از وراجی های آنها، شوخی هایشان با هم، پچ پچ کردن هایشان، رادیو گوش کردن هایشان، سر و صداهای سرخوشانه شان و گاهی قهر و آشتی هایشان که همه ی اینها کنار همان سفره ی صبحانه اتفاق می افتاد اعصابش به هم می ریخت.


یک روز به آنها گفت که هر چند مایه ی خوشحالی اوست که در کنار آنها صبحانه بخورد اما باعث می شود که وقتی از آنجا سر کار برود یکی دو ساعتی طول بکشد تا آرامشش و تمرکز لازم برای انجام کارش و پول در آوردن برای آنها را به دست آورد.

 

خلاصه دخترها به سختی قانع شدند که قرار بر این شود که پدر صبحانه را تنها با مادرشان صرف کند و آنها جداگانه؛ چون به اعتقاد پدر، مادر نیز حرف می زد اما با لغات کمتر و معانی بیشتر. البته جای نگرانی نبود چون همچنین قرار شد هر روز یکی و تنها یکی از دخترها در کنار آنها صبحانه بخورد و اگر یکی از آنها تمایل داشت دفعات بیشتری با آنها غذا بخورد باید بقیه را راضی کند.


بعد از چند روز که دخترها به نوبت با والدین صبحانه خوردند، سر سفره ی ناهار، پدر دید بقیه ی دخترها یواشکی به دختری که دو سه روز است با پدر و مادر صبحانه می خورد از دسر خود (مثلا پرتقال) می دهند. با اصرار پدر اعتراف کردند که صبحانه میل کردن با شما خیلی خسته کننده است و چون او حاضر شده که صبحانه اش را در سکوت سفره ی صبحانه ی پدر و مادر صرف کند، به جبران این سختی آنها باید از سهم دسرشان به او بدهند!


جمله ی پایانی داستان:


"به دختران نگاه کردم. قیافه ی آنها هم به اندازه ی من احمقانه بود. من که مجبور بودم این واقعیت تلخ را شجاعانه قبول کنم. هنوز دوستشان داشتم ولی آنها دیگر مجبور نبودند با من صبحانه بخورند."

 

 


93/6/12
9:27 عصر

پیراهن دلتنگ من!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته پدر، پیراهن، پیرمرد

 

 

پیرمرد سوار دوچرخه بود و خسته رکاب می‌زد. شلوار و کفشش تعریفی نداشت؛ اما پیراهن آلبالویی شادی که تنش بود چشم‌گیر بود و چشم‌نواز. پیراهنی که یکی دو خطِّ تاشدگیِ روی آن، می‌گفت شسته شده ولی هنوز اتو نشده.


از فکری که از خاطرم گذشت خنده‌ام گرفت. تردید نداشتم. یاد پدرم افتادم. از خستگیِ کار که در می‌آمد و حالا عصر شده بود و می‌خواست برود گشتی بزند و وسایل کارش را هم برای فردا آماده کند یا سفارش تازه‌ای بگیرد، به سراغ رخت‌آویز سه پایه‌ی قدیمی‌مان می‌رفت که از وقت عروسی با مادرم گرفته بودند. هر پیراهنی که چشمش را می‌گرفت و تمیزتر بود می‌پوشید. فرقی نمی‌کرد مال علیرضا بود یا محمدرضا یا عبدالرضا یا محمود و این اواخر سعید.


شاید خوشحال بود که لباس هر کدامِ ما با کمی کوشش به تنش اندازه می‌شد. حالا گاهی با روی شلوار انداختن و گاهی با زیر آن بردن؛ گاهی با تا زدن آستین و گاهی هم با تا زدن آستین! و دلخوری گاه‌گاهی ما هم مشکلی نبود چون با دیدن چهره‌ی آفتاب‌سوخته و خندان او رفع می‌شد.


پیراهن‌های محمدرضای تو که حالا چهل ساله شده، عجیب برایت تنگ شده
دلشان "آقا"(1)


_________________________________________________________________________________

(1) واژه‌ای که تمام عمر پدرم را به آن صدا زدیم.

 



93/6/8
9:55 عصر

یکی همیشه هست که عاشق منه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته آهنگ، تیتراژ، دردسرهای عظیم، میثم ابراهیمی


 

عاشقانه ترین آهنگی که تا الان درباره ی خدای عزیز شنیده ام. اینجا

 

تو سفر این چند روز پیش که رفته بودم شمال، بارها اشکم را با عرق صورتم از گرما و شرجی گیلان و مازندران یکی کرد.     


 

جاده شمال 

 

 

 

 

                            


93/6/7
7:38 عصر

اسهال فرهنگی!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته حجاب، عفاف، بازیگران، اسهال، فرهنگ

 

 

صحبت از بحث حجاب و عفاف و سر و وضع بخشی از دختر و پسرها و خانم ها و آقاهای ایرانی شد. من زیاد وارد بحث نشدم طبق معمول و بیشتر دوست داشتم بشنوم. در این میان بیشتر حرف ها را پیشتر شنیده بودم جز این تعبیر را که کمی بد شاید باشد ولی نه به هر حال نه به اندازه ی واقعیتی که این تعبیر توصیفگر آن است.

 

گفت: ما در این زمینه دچار یک نوع اسهال فرهنگی شده ایم. هر چقدر کار فرهنگی مثبت در این زمینه می شود با سر و وضع و رفتار و گفتار و خودنمایی ها و تن نمایی های بخشی از بازیگران دختر و پسر و خانم و آقا در فضای واقعی جامعه و فضای مجازی (وقتی داخل ایران هستند و وقتی بیرون می روند)، بی آنکه جذب جامعه شود و حال او را بهتر کند، دفع می شود...

 

 




   1   2   3   4   5   >>   >