سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
چراغ جادو

94/2/27
12:9 عصر

نگاه به جای دیگری!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته نگاه، دیدن، عکس، خانم ها، عکاسی، ناظر


چقدر مسافرت رفتن در قدیم و دیدن جاهای دیگر صفا داشته؛ زمانی که هنوز تلویزیونی نبود و مردم و شهرها خیلی مثل هم نبودند!

ــــــــــــــ

مدت ها بود درباره ی بعضی خانم های هموطنم به این نتیجه رسیده بودم که در پوشش و رفتار، خودشان را جای ناظر بیرونی می گذارند و دقیقا آن طور که می خواهند او تماشا کند، می پوشند و رفتار می کنند و از این مهارت در شگفت بودم که او دقیقا می داند که ناظر چه می بیند و حتی چه باید ببیند. منظورم چیزی فراتر از دیدن خود در آینه است. خیال می کردم این پندار من است تنها و شاید خیال من و ویژه ی اینجا تنها تا چند روز پیش که این مقاله را خواندم.

ـــــــــــــ


این روزها درباره ی عکاسی و تحلیل عکس می خوانم؛ برای مثال زبان عکسِ، رابرت اکرت با ترجمه ی اسماعیل عباسی و محسن بایرام نژاد یا چگونه عکس ببینیم، دیوید فین با ترجمه ی رعنا جوادی.

 

 






94/1/28
5:31 عصر

رو به روی دیوار چهارم!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته فیلم، سینما، تئاتر، کوهستانی، رامبد جوان، نگار جواهریان، زیگوارت، چغازنبیل، فوکو، دریدا، دیرینه شناسی، تبارشناسی، نشانه شناسی

 

همیشه تئاتر دیدن را بیشتر از فیلم دیدن دوست داشته ام. تئاتر خلاصه تر است. پرگویی ندارد. عمیق تر است. جمله های ناب و تامل برانگیز بیشتر دارد. نمی دانم شاید از علاقه ام به زبان و پیچیدگی هایش باشد که دوست دارم از کلمات و واژه ها بیشتر یاد بگیرم تا ببینم. شاید هم نوع پرورشم طوری بوده که بیش از اینکه ببینم، خوانده ام. الان همه وقتی چیزی را می بینم بیشتر سراغ خوانده هایم می روم. باورت می شود؟ و نمی دانم این خوب است یا بد؟ مثلا فیلم مستند زیگورات چغازنبیل را ببینی آن هم کنار دیوارش و در همان وقت به دیرینه شناسی فوکو و تبارشناسی او ونشانه شناسی دریدا فکر کنی!


به هر حال تئاتر را بیشتر دوست داشته ام و دارم ولی خب فیلم بیشتر دیده ام و تئاتر کمتر. امروز تئاتر دیوار چهارم را دیدم، یعنی فیلمش را! وقتی یک تئاتر می بینم انگار که ده فیلم خواستنی عمیق دیده ام، بس که سرشار می شوم و ذهنم درگیر می شود و تاثیر می پذیریم. حسی که بعد از تئاتر دارم بعد از دیدن هیچ فیلمی ندارم. نمی دانم شاید چون تئاتر ساده تر است و بی غل و غش تر.


خوشم آمد از دیوار چهارم. چقدر ایجاز! من عاشق ایجازم. دو بازیگر کار ده بازیگر را کردند. پر از ابهام، ایهام، کژتابی و رک، شفاف، عریان. زیبا بود. باید بیشتر تئاتر ببینم یعنی تئاتر بیشتر ببینم چون فرصت ندارم.



94/1/15
7:12 صبح

چیزهایی هست که نمی دانی!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

راستش خودم هم حس خوبی ندارم از اینکه بعد از هر چند روز بیایم و ببینم که که وبلاگم خالی هست. شاید خنده دار باشد ولی به جان خودم عین حقیقت است دیگه خودم هم نسبت به وبلاگم شده ام یک خواننده یعنی وقتی دارم بازش می کنم احساس می کنم دارم وبلاگ کس دیگری را باز می کنم و انتظار دارم که یادداشت جدیدی توی آن باشد، انگار که قرار بوده کس دیگری آن را نوشته شده باشد و گاهی دلخور می شوم وقتی می بینم هنوز همان پست چند وقت پیش بالای صفحه است. شاید چیزی باشد که به آن فاصله ی روانشناختی می گویند.


حالا که این را گفتم بگذار شوخی کوچکی را که گاهی با بچه هایم می کنم، برایت بگویم. وقتی از بیرون بر می گردیم و قبل از ورود به مجتمع مسکونی مان، از توی خیابان به پنجره های خانه مان که در طبقه ی دوم است نگاه می کنیم، می گویم: اِ انگار خونه نیستیم، یعنی کجا رفتیم ما؟!


بدتر از همه اینکه عذاب وجدان هم می گیرم گاهی؛ از اینکه می بینم بازدید گاهی 800 نفر و گاهی بیشتر مثال باورت می شود یک روزبعد از چند روز آمدم، دیدم اووو وه، بازدید 1200 و خرده ای. یعنی یک رکوردی که تا حالا نداشته بودم. بعد شرمنده می شوم احساس می کنم تعهدی نسبت به خوانندگان و دوستانم دارم که که به آن عمل نمی کنم و تقریبا اطمینان دارم که بعضی هایشان دلخور می شوم و پنهان نمی کنم که گاهی هم نگران می شوم از تنهایی وبلاگی و به خودم می گویم محمدرضا تو در در دنیای واقعی ات به اندازه ی کافی احساس تنهایی می کنی، دیگر تو وبلاگت نگذار این اتفاق بیفتد و باز پنهان نمی کنم یکی از نیازهایی از من را که وبلاگ برای من پر کرده، تنهایی ای هست که در زندگی واقعی غالبا حس می کنم؛ چه از نوع اجتماعی اش و چه از نوع عاطفی اش. همین جا خواهش می کنم اگر با تعریف علمی این دو اصطلاح آشنا نیستی، زود نتیجه گیری نکن و مخصوصا خواهش می کنم بحث را خانوادگی نکن...


همین امشب از سفر برگشته ام و برای نماز صبح که بیدار شدم، دیگر نخوابیدم و این را نوشتم، یعنی فکر نوشتن این یادداشت، دیروز وقتی توی جاده بودم، سراغم آمد، الان هم بیشتر از این حس نوشتن ندارم. حرف هایی که می خواهم برایت بگویم چند برابر این است که الان نوشتم، که اگر حسم و نظرم عوض نشد، تو همین روزها می نویسم برای تو نازنین. (می دانم که الان بعضی ها چی فکر می کنند ولی اشکالی ندارد. حسی که الان به تو دارم همین کلمه است و چیز دیگری راضی ام نمی کند.) به خودم که بر می گردم و می پرسم که چرا این کلمه و چه پشتوانه ای برای این کلمه الان در درونم و ذهنم است، می بینم شعری و آهنگی است از سهیل محمودی و دکتر محمد اصفهانی... بگذریم.

 

دوست دارم کمی درباره ی "خودمخاطبی" حرف بزنم که درباره اش گفتم. اصطلاحی که استاد بابایی بیشتر به عنوان توصیه ای بایسته به نویسندگان می کند و پیش از این برایم چندان هضم شدنی نبود، هر چند آن می فهمیدم و موجه می یافتم. سال ها پیش وقتی دفتر شعر دکتر ضیاء موحد با نام نردبان اندر بیابان منتشر شد (شاید هم وقتی دیگر و به مناسبتی دیگر بوده)، گفتگویی از ایشان می خواندم که پرسشگر به او گفته بود، به نظر می رسد فهم بعضی شعرهای شما بیش از برای مخاطب شما دشوار باشد و بعید است (یا سوالی نزدیک به این مضمون) که ایشان گفته بود من سال هاست که دغدغه ی مخاطب ندارم. سال ها این جمله در ذهن من ماند که چگونه می شود کسی شعر بگوید و بعد چاپ هم بکند ولی دغدغه ی مخاطب نداشته باشد؟! ولی حالا که به خودم نگاه می کنم، می بینم چندان هم تعجب آور نیست. چون در تمام این مدتی که کمتر می نویسم در وبلاگم، یادداشت های متعددی برای خودم نوشته ام و تنها خودم خوانده ام! می گویم نوشته ام یعنی در ذهنم. و تمام مراحل آن را رفته ام و لذتش را برده ام و حتی گاه خندیده ام و گاهی غمگین تر شده ام نسبت به وقتی که در ذهنم ننوشته بودمش ولی انگیزه ای نداشتم برای اینکه آن را در وبلاگ بگذارم. 

 

این را برای آن گفتم که شاید یکی از علت هایی که در وبلاگم کمتر می نویسم، این یادداشت های ذهنی باشد و به تعبیر مهم تر، اینکه انگار دارد رابطه ام با خودم قوی تر می شود و با خودم صمیمی تر می شوم تا خوانندگان قطعی و احتمالی ام. نمی دانم شاید تنهایی ایم دارد عمیق تر می شود، شما نیازهایی که مرا وا می داشت بنویسم و امید داشته باشم که کسی بخواند و بازخوردی بدهد، حالا دیگر ارضا و اشباع شده یا در درونم به این نتیجه رسیده ام که راه برآورده شدن آن نیازها دیگران نیستند یا از واکنش خوانندگانم سرخورده شده ام و اینکه توقع من از آنها برآورده نمی شود یا نمی دانم شاید اصلا هیچ کدام از مزخرفات نیست، سخت گیرتر شده ام و یادداشت های ذهنی ام را ضعیف تر از چیزی می دانم که تا حالا نوشته ام و پایین تر از حد توقع خوانندگانم از خودم یا شاید علتش اصلا چیز دیگری باشد، اینکه آن حرف ها را قبلا به بیان دیگری زده ام و به نوعی گفتن آنها رو مساوی گرفتار مکررگویی می دانم. چیزی که همیشه از آن بدم می آید و بیم دارم.

 

نمی دانم که می دانی یا نه که چهل سالگی را رد کرده ام. خیلی نیست هنوز اما. در زندگی ام اتفافاتی افتاد در سال پیش که به من نشان داد در بعضی زمینه ها حفره های اطلاعاتی شدیدی دارم. برای همین درباره ی آنها مطالعاتی گسترده را شروع کرده ام که زمان زیادی از من می گیرد و در بعضی زمینه ها هم متوجه شده ام که اطلاعاتم کهنه شده و محدود است که دارم آنها را هم به روز می کنم. مهارت هایی هم در زمینه هایی داشته ام که الان در شرایطی قرار گرفته ام که می بینم باید افزایش یابند که برای آنها در دوره هایی شرکت کرده ام. خلاصه اینکه این روزها و فکر می کنم امسال بیشتر مشغول بازنگری در خودم و بازسازی خودم و بازآموزی به خودم باشم و همین ها باعث می شود کمتر بنویسم و بیشتر بخوانم و بیندیشم.

 



93/12/21
11:13 عصر

یاد فرهاد...

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته شعر معاصر، عشق، غزل، رهی معیری، شیرین، فرهاد


برایم می گفت از بی تابی اش برای او که می داند برای او نیست. آن زمان، حرف درخوری یادم نیامد که برایش بگویم؛ حرفی که در این شرایط که گوشش بدهکار حرف کسی نبود. شب کمی از رهی می خواندم که این بیت را دیدم مناسب حالش و برایش فرستادم.


تا خنده شیرین، نرباید دلت از دست                از تلخی جان کندن فرهاد بکن یاد

 



93/12/15
7:14 صبح

کوچینگ دیگر چیست؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته آموزش، تدریس، ایران، نویسندگی، تجربه، پایان نامه، کوچینگ، Coaching، دانش، مهارت، دستیار، همراه، استاد اخلاق، پشتیبان، مشاور


کوچینگ (تلفظ: ‌Coaching) را چقدر می‌شناسی؟ به طور مختصر یعنی اینکه (خدای نکرده حمل بر خودستایی نشه!) کسی که دانش یک کار و تجربه‌ی آن را به اندازه‌ی کافی دارد و مهارت‌‌‌های ارتباطی و شیوه‌‌های آموزشی و راه‌بردن را می‌داند و به مقدار لازم دلسوز است و البته فرصت کافی هم دارد، کوچ شما شود. یعنی تمام دانش و مهارت و تجربه‌ی خود را در اختیار تو می‌گذارد تا تو هم موفق شوی و به هدفت برسی.


کوچینگ با تدریس خصوصی، مشاوره، راهنمایی، دستیاری و... فرق می‌کند. کوچینگ همه‌ی اینها با هم است. یعنی تو و نیازها و جایگاهی را که الان در آن هستی نسبت به رسیدن به هدفت در نظر می‌گیرد و اگر نیاز به آموزشی داشته باشی به تو درس می‌دهد، اگر نیاز به مشاوره و راهنمایی داشته باشی، مشاور توست، در صورت لزوم دستیار تو می‌شود، برایت کار انجام می‌دهد، به تو روحیه می‌دهد و... خلاصه دوست و همراه توست تا برسی.


در فرهنگ ما در گذشته بهترین مصداقش استاد اخلاق یا به تعبیر ادبیات عرفانی پیرطریقت بوده است که شاگرد حتی با او زندگی کرده است. در زمینه‌های علمی هم بوده است مثلا رابطه‌ی ابن سینا و بهمنیار. در زمان ما شاید یک مصداق60 تا 70 درصدی اش پشتیبان‌های قلمچی باشد. مصداق معمولا در بهترین حالت 30 تا 40 درصدی اش استاد راهنما و مشاور در جریان نوشتن پایان‌نامه ارشد یا تز دکتری است.

 

خواننده‌ی باهوش خودم دیگر الان می‌داند که این مشکل جامعه‌ی علمی ما که "پول بگیر، برام پایان نامه بنویس جان مادرت!" نشان دهنده‌ی یک نیاز واقعی است که از راه درستی برآورده نمی شود. بگذریم.

 

کوچینگ راه میان‌بر موفقیت است. من وقتی به خودم نگاه می کنم می‌بینم راهی حدود 10 ساله را که من با شرکت در کلاس نویسندگی و زیر و رو کردن کتاب‌ها و آزمون و خطا رسیدم، اگر کوچی داشتم که یکسال همراه من بود، در همان یکسال یا فوقش کمی بیشتر طی می‌کردم و الان ده برابر چیزی که الان هستم، در عالم مهارت و شهرت نویسندگی بودم یا پایان‌نامه‌ام را سال 87 به جای اینکه در یک سال و نیم بنویسم با عزا گرفتن و خون دل خوردن، در سه، چهار ماه می‌نوشتم با کیفیتی بسیار عالی‌ و دانش و مهارتی را که قرار بود در این رهگذر به دست بیاورم، در حد بالاتری و با زمان کمتری به دست می‌آوردم.


خلاصه اینکه تنها راه به دردبخور رشد کردن و رسیدن به اهداف کوچینگ است و بقیه‌ی راه‌ها کاریکاتوری از آن. البته خب از حق نگذریم، کوچینگ دو تا مشکل دارد یکی اینکه پیدا کردن یک کوچ کار بلد و قابل اعتماد کمی سخت است، دیگر اینکه هزینه‌بر است و هر کسی توان مالی این کار را ندارد. درباره‌ی کوچینگ اگر می خواهی بیشتر بدانی، اینجا را ببین.




93/12/14
6:45 صبح

دعوت به همکاری پژوهشگر و مدرس

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته مهارت های زندگی، روانشناسی، پژوهش، دعوت به همکاری، کارگاه

 

دوستانی که در زمینه‌ی روانشناسی و مهارت‌های زندگی تحصیلات یا سوابقی دارند و توانایی کار پژوهشی یا برگزاری کارگاه در این زمینه را دارند، دعوت به همکاری می‌شوند. دوستانی که تمایل دارند، می‌توانند رزومه‌شان را به آدرس زیر بفرستند.


Ms.sahel2@gmail.com





93/12/10
11:46 صبح

آیا می توان پیتزا خورد و عارف بود؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته عرفان، دکتر شریعتی، معنای زندگی، مولانا، مثنوی، قرآن، خودکشی، پیتزا، مدرنتیه

 

ماجرا از آنجا آغاز شد که برای که برای تدریس درس ادبیات فارسی که سه واحد بود، دعوت شدم به موسسه‌ای از نوع آموزش عالی که دانشجویانش بدون کنکور پذیرفته می‌شدند و سپس اگر ترم اول را با موفقیت پاس می‌کردند، دانشجو می شدند رسما و کارشناسی می‌گرفتند.


بیشتر جمعیت کلاس مردان میانسالی بودند که شاغل و متاهل نیز و تنها دو سه نفر جوان بودند که دیپلم را گرفته بودند و آمده بودند. رشته ی آنها هم بازرگانی و من مانده بودم کجای ادبیات فارسی و با محوریت په موضوعی برای اینها مطرح کنم که برایشان تازه‌تر باشد و مفید وجذاب.


از فایده ی ادبیات شروع کردیم و کارکردهای آن. تا رسیدیم به تاثیر اخلاقی و معنوی آن و اینکه دکتر شریعتی می‌گوید دو بار مثنوی مولانا مرا از خودکشی نجات داد و...


همان وقت که برای آنها حرف می‌زدم یا سکوت می‌کردم و آنها حرف می‌زدند این سوال در ذهن من به وجود آمد که در مثنوی چه بود که نگذاشت دکتر دست به این کار بزند. مخصوصا که بار دوم که قصد کرد این کار را انجام دهد، آدمی تحصیل کرده بود در فرانسه با دانشی وسیع و تازه کسی بود که پدرش مفسر قرآن بود و کتابخانه و جلسه‌های تفسیری پدر را هم درک کرده بود  و وضعیتش از این جهت با کسی مثل صادق هدایت متفاوت بود و نیز وضعیتش مثلا که با آلبرکامو که اصلا به قرآن اعتقادی نداشت.


همیشه از خودم پرسیده‌ام که چطور می‌شود کسی که مسلمان است و قرآن را می‌خواند، خودکشی کند. البته تا اینجا چند چیز مسلم است.

اول آنکه روایت داریم کسی که گناه می‌کند، در ضمن انجام گناه ایمان ندارد. حتی اگر این حدیث هم نبود، قابل درک است که اگر ایمان که دست کم بیانگر اعتقاد قلبی به خدا است، باشد، آدم گناه نمی‌کند. بلکه یا ضعیف می‌شود یا پوشیده می‌شود یا هر تعبیر دیگری.


سوال من درباره ی تصمیم است. حال اگر او جوانی باشد صرفا مسلمان شناسنامه‌ای است و از دین و قرآن چیزی نمی‌داند و در حقیقت شخصیتی دینی ندارد باز هم اینکه به فکر خودکشی بیفتد، قابل فهم است؛ اما کسی مثل دکتر در چنین وضعیتی قرار بگیرد برای من تعجب‌آور است.


بگذارید مورد دیگری را هم مثال بیاورم تا شاید با من همدل‌تر شور در این ابراز شگفتی‌ام. استاد بهاء الدین خرمشاهی در کتاب فرار از فلسفه که زندگی خودنوشت ایشان است، می نویسد از پدرش که روحانی بوده و یک بار به خاطر مشکلات معیشتی و اینکه مهمان برایشان می‌آید و او پولی ندارد تا حتی پذیرایی حداقلی از او بکند، به قصد خودکشی و رها کردن خود از این وضعیت اسف‌بار از پله‌های سرداب پایین می‌رود و چیزی نمانده که کار بدهد دست خودش که همسرش سر می‌رسد و بر او نهیب می‌زند و او منصرف می‌شود و برمی‌گردد. البته الان این کتاب را در اختیار ندارم که ببینم آیا در آن وقت هم روحانی بوده یا خیر ولی این طور یادم هست که بوده. طولانی نکنم.

 

سوالم این بود مثنوی برای دکتر چه کرد و با او چه کرد که او را از خودکشی نگه داشت. پاسخی که به ذهنم رسید یا بگو فرضیه‌ام این شد که که او دچار مشکل در معنای زندگی‌اش شد و مثنوی مولانا به زندگی او معنا می‌بخشید.


منظورم از معنای زندگی این پرسش است که آیا زندگی با این همه مشکلات و دردسر ارزش زیستن دارد؟ وقتی کسی به فکر خودکشی می‌افتد که پیش از آن به این نتیجه رسیده باشد که زندگی ارزش ادامه دادن را ندارد و مردن بهتر است و مثنوی به دکتر یادآور می‌شد و او را قانع کرد که زندگی ارزش زیستن دارد.


و از اینجا پاسخ سوال دیگری هم برایم معلوم شد که سر دلبستگی ما به مثنوی است و اینکه بعد از چندصد سال هنوز کتاب زنده ای در میان ماست. البته این شاید یک عامل باشد و ماندگاری مثنوی شاید علت‌های دیگری هم داشته باشد.


سوال بعدی‌ام این بود که چگونه مثنوی این کار را کرد؟ پاسخی که به نظرم رسید این بود که برجسته‌ترین ویژگی یا بااحتیاط بیشتری بگویم یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های مثنوی که با آن مشور است، نگاه عارفانه به هستی، خدا و انسان و هر چیز دیگری است و عرفان تا جایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام و باور دارم یعنی ارتباط با خدا و پرستش او بر اساس محبت یا بگو عشق در مقابل شیوه‌های دیگر ارتباط با خدا و پرستش او شامل طمع به بهشت و ترس از جهنم.


به نظرم می‌رسد که شوق به بهشت یا ترس از جهنم عامل معنابخش بسیاری از متدینان است و خیلی هم خوب است و از حرف‌های من برداشت نشود که آنها را کم‌بها می‌دانم. ابدا. و شاید یکی از علت‌های اینکه در قرآن این همه آیه درباره ی این دو آمده، همین نقش و کارکرد آنها باشد هر چند وقتی نگاه می‌کنیم به جامعه ی امروز ایرانی می‌بینیم که این دو موضوع، در زندگی بسیاری از افراد آن، این کارکرد را ندارند. دلیلش هم رفتارهای آنها است که با دین فاصله دارد و من از این نتیجه می‌گیرم بخشی از افراد جامعه ی ما برای زندگی‌شان معنایی نمی‌شناسند یا حداقل معنایی دینی ندارد؛ یعنی اصلا از اصل زندگی و زنده‌بودن نخشنودند و آن را سزاوار ادامه نمی‌دانند یا اگر هم آن را ارزشمند می‌دانند، معنا زندگی آنها معنایی نیست که دین اسلام به زندگی آنها داده باشد و چیز دیگری است.


از موضوع اصلی‌ام دور نیفتم. به نظرم می‌رسد آن وقتی که دکتر به فکر خودکشی افتاد، زندگی‌اش از معنا تهی شده بود و شوق بهشت و ترس از دوزخ هم به زندگی او معنا نمی‌داد اما عرفان و پرستش عاشقانه که در مثنوی مولانا موج می‌زند به زندگی او معنا داد.


حالا اینکه چه می‌شود که دو شیوه ی دیگر ارتباط با خدا و پرستش او به زندگی او یا بعضی اما معنا نمی‌دهد، یا بهتر بگویم شوق به بهشت و ترس از جهنم بعضی از آدم‌ها را برنمی‌انگیزاند یا بازنمی‌دارد، شاید علت‌های گوناگونی داشته باشد اما یک عاملش ویژگی‌ای در‌ این دو است که پرستش عارفانه آن را ندارد و از این جهت بر آن دو برتری می‌یابد و آن اینکه بهشت و جهنم هر دو حواله به آینده هستند. خدا را پرستش بکن تا در جهان پس از مرگ به بهشت بروی یا به جهنم نروی اما پرستش عاشقانه نقد است. همین الان به او عشق می‌ورزی و در تب و تابی و محبت و عشق همین الان نقدا در وجود تو هست. لذا تعجبی ندارد که آن دو شیوه ی معنادهی در کسی بی‌اثر باشند ولی شیوه ی سوم به زندگی او معنا بدهد و او را درگیر کند و به او بقبولاند که زندگی ارزش زیستن دارد.


شاید بپرسی که مثنوی از پرستش عاشقانه ی خدا سخن می‌گوید و کتاب خدا قرآن است چرا قرآن او را از خودکش نجات نداد ولی مثنوی بر او این تاثیر را گذاشت. مخصوصا که توجه کنیم آیات فراوانی از قرآن در مثنوی به کار رفته است و مولانا درباره ی آنه سخن گفته و مثنوی را تقریبا تفسیری بر قرآن می‌دانند.


یک پاسخ سرراست ممی‌دهم و یکی باریک‌تر.


اینکه مثنوی فارسی است و سخن بشر و همزبانی و همدلی با آن از جهاتی (می‌گویم از جهاتی) برای ما آسان‌تر است.

پاسخ بعدی اینکه در قرآن این شیوه ی پرستش در کنار سایر راه‌ها مطرح شده و اتفاقا کمتر به نگاه ما می‌آید. یعنی خود ما وتی قرآن می‌خوانیم یعنی بیشتر ما در بهترین حالت آنچه ما را درگیر می‌کند و در ذهن ما پس از بستن قرآن می‌ماند و احیانا به حرکت وامی‌دارد محبت و عشق نیست بلکه شوق بهشت است یا ترس از جهنم نه محبت و عشق حالا چرا این طور است پاسخش را دقیقا نمی‌دانم؛ آیا خود خدای عزیز چنین تدبیر کرده یا اینکه جریان غالب تفسیر این کتاب عزیز راه دیگری را رفته و این جنبه کمتر مورد نظر واقع شده یا حداقل کمتر برای ما نوشته و گفته شده یا ما کم‌کاری کرده‌ایم و تلاش نکرده‌ایم تا قرآن را آن‌گونه که هست بشناسیم یا سبب و اسباب دیگری دارد؟


این را که گفتم یاد جمله‌ای از شهید مطهری افتادم در مقدمه ی کتاب سیری از نهج‌البلاغه که حی شعف و شادمانی خودش را می گوید از اینکه کسی مثل استادش مرحوم پیدا کرده که او را با نهج‌البلاغه آشنا کند و همان جا آروز می‌کند که کسی پیدا شود و او را با قرآن هم آشنا کند.

"در تابستان سال هزار و سیصد و بیست پس از پنج سال که‏ در قم اقامت داشتم ، برای فرار از گرمای قم به اصفهان رفتم. تصادف‏ کوچکی مرا با فردی آشنا با نهج البلاغه آشنا کرد ، او دست مرا گرفت و اندکی وارد دنیای نهج البلاغه کرد ، آنوقت بود که عمیقا احساس کردم این‏ کتاب را نمی‏شناختم و بعدها مکرر آرزو کردم که ای کاش کسی پیدا شود و مرا با دنیای قرآن نیز آشنا سازد..."

 

اینجا که رسیدم یاد مقاله‌ای از دکتر نصرالله پورجوادی افتادم با نام "انسان، بنده یا عاشق خدا" و یاد نیز بخش‌های اول کتاب "ع‍رف‍ان‌ و رن‍دی‌ در ش‍ع‍ر ح‍اف‍ظ نوشته ی داری‍وش‌ آش‍وری‌".


حالا باید خبری را به تو خواننده ی عزیز بدهم که خوب و بدش را زیاد مطمئن نیستم. با خودت. بعد از این سفر ذهنی بود که به این سوال رسیدم که این است انسان مدرن امروز می‌تواند عارف شود به همان معنایی که برای عرفان ناب اسلامی می شناسیم؟

 

 آیا ما آدم‌های معمولی سال 2015 که پیتزای می‌خوریم و جان سخت 4 می‌بینیم و نمی‌توانیم زن و زندگی را رها کنیم و به غاری پناه ببریم و نمی‌خواهیم  و نمی‌توانیم به گونه‌ای چندان متفاوت از مردم زندگی کنیم آن‌گونه که در احوالات بعضی از عارفان ‌زمان خودمان می‌بینیم نه طاقت ریاضت‌های شرعی فوق‌العاده و فوق برنامه را داریم، نه دسترسی به استاد اخلاق و عرفان مطمئن آنچنان که مثال حضرت امام خمینی (ره) یا حضرت آیت الله العظمی بهجت داشته، فرصتی طلایی مثل جبهه را هم برای جدا شدن از زرق و برق‌های دنیا نداریم چنان که رزمندگان و شهدای ما داشتند، از طرفی نمی‌خواهیم هم به اون اوج عرفان برسیم همان درجات پایینش هم کافی است برای ما، کرامات و مرید و طی الارض و... نمی‌خواهیم، آیا با تمام این شرایط آیا می‌توانیم هر مقدار که دیندار هستیم و در هر درجه‌ای که هستیم، باز عارف باشیم، یعنی این واژه بر ما به معنای دقیق کلمه صادق باشد؟

این چیزی است که دارم به آن فکر می‌کنم و می‌خواهم درباره‌اش مطالعه کنم. اگر جوابی داری ممنون می‌شوم برایم بنویسی.




93/12/8
11:22 عصر

زبان فارسی در پرزی prezi

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته زبان فارسی، ایمیل، پاوروینت، پرزی، prezi

 

به تازگی از اینجا  با نرم افزار Prezi آشنا شده ام و دارم کارهایی که قبلا باپاورپوینت انجام می دادم با آن پیش می برم. مشکل اینجاست که این امکان فوق العاده زبان فارسی را پشتیبانی نمی کند. امروز به بخش فنی آن ایمیل زدم و پرسیدم که جواب دادند. ایمیلم با جواب بچه های فنی پرزی را اینجا برایت می گذارم.

دو نکنه:

1. ترتیب نامه ها و پاسخ ها را شماره گذاری کرده ام.

2. برای واضح تر شدن متن روی عکس کلیک کن بعد با فشردن کلیدهای Ctrl و + درشت نمایی اش را بزرگ تر کن.

بابت توضیحات این واضحات از بعضی دوستان معذرت. مگه چیه؟

 

 

 


93/11/18
11:37 عصر

سلمان هراتی و سهراب سپهری

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

 

امشب نشسته بودم بی توجه به تلویزیون که صدای خواندن صدای خواندن شعری، توجهم را کشاند سمت خودش. زیرنویس نوشته بود، صدای سلمان هراتی. خواستند کانال را عوض کنند، که خواهش کردم، نکنند. سلمان را خیلی دوست داشتم و دارم ولی مدت ها از او فارغ شده بودم.حالا صدایش را می شنیدم برای اولین بار. خاطراتم با شعرهایش زنده شد. بهار تعجب سبزی است... فردا زنگ حساب... ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم...


مستندی بود درباره ی او و شعرش، شبکه ی 4. بعض از دوستانش از شعرهای او می خواندند و من هم با آنها از حافظه. زهرا دخترم تعجب کرد. گفت اینها را تو گفتی؟ گفتم: نه شاعر محبوبم گفته و من حفظ کرده ام که خندید.


همسرم پرسید او که بود. گفتم سهراب سپهری را تصور کن حالا مذهبی تر و انقلابی و عاشق امام. گفتم از ویژگی های شعرش برجسته بودن معاد باوری در شعر اوست. داشتم می گفتم که شاعرانی در برنامه از علاقه ی او به سهراب و شباهت شعر او در بعضی زمینه ها مثل طبیعت گرایی می گفتند.


دو تا لینک:                         صدای سلمان هراتی                                 درباره ی او و شعرش



93/11/17
8:4 عصر

وقتی مستربین گیر کرد!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته مستر بین، آموزش زبان، انگلیسی، لطیفه، جوک، ترجمه ماشینی، تلفظ



 

John: I was stuck in ELEVATOR for 3 hrs due to electric failure


Mr.Bean: Ya me too. I was stuck on ESCALATOR for 5 hrs

معنای بعضی واژه ها:


stuck:  گیر

ELEVATOR: آسانسور (بالابر)

hrs: ساعت

due: در اثر

electric failure: رفتن برق

ya: آره

ESCALATOR: پله برقی

 

برای دیدن ترجمه ی ماشینی داستان و شنیدن صوتی داستان اینجا کلیک کن و پایین کادر سمت چپ، روی آیکون بلندگو کلیک کن.





   1   2   3   4   5   >>   >