سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جنبش وبلاگی مر قانون

93/5/31
10:47 صبح

دکمه های بالای پیراهنش چرا باز است؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته نوجوان، پیراهن، یقه، دکمه، یخه، لات، داش، بزن بهادر

 

 

 

چرا بعضی ها دکمه های بالای پیراهنشان را باز می گذارند؟ منظورم بالای بالا نیست، پایین تر که سینه پیدا می شود و گاهی حتی بعضی مثلا تا سه دکمه و بیشتر را باز می گذارند. نوجوان که بودیم به کسی که این کار را می کرد می گفتیم لات شده و گاهی خودمان هم همین کار را می کردیم.

 

پس یک دلیلش معلوم شد یعنی شبیه لات ها و بزن بهادرها شدن ولی خب هنوز سوال اینجاست که لات ها یا شاید بشود گفت داش ها چرا این کار را می کنند.

 

و بحث خانم ها جداست که اونم شاید اشاره ای کردم.

 

 

 

مدتی است دارم به این مسئله فکر می کنم. حالا چرا؟ چون گاهی به پسر نوجوانم یادآور می شوم که دکمه ی بالای پیراهنت باز است و ببند. و یک بار از خودم پرسیدم چرا؟ آخر چه عیبی دارد؟


دیدم یک وجهش شاید شبهه ی مشکل شرعی باشد که بعدا درباره اش شاید چیزی عرض کردم. دوم اینکه احساس کردم بر اساس مفهوم ارتباط غیرکلامی این کار پیام هایی به من می رساند که من خوشم نمی آید.


خب برگردیم به تحلیل. شاید یک علتش این است که این کار به نوعی بی باکی و جسارت فرد را می رساند یا بهتر بگوییم او می خواهد با این کار جسارت و بی باکی خودش و آمادگی اش برای هر زد و خوردی را نشان بدهد. حالا بسته به اینکه یک دکمه باز باشد یا بیشتر شدت این پیام بالاتر و میزان آمادگی اعلام شده بیشتر خواهد بود.


در واقع این کار جنبه ی نمادین دارد. حالت اورجینال و واقعی اش اما کجاست؟ عرض می کنم. حتما دیدین بعضی ها وقتی می خواهند دعوا کند کت در می آورند، آستین بالا می زنند و در مواردی هم پیراهن را و فقط با زیرپوش وارد کارزار می شوند. چون این طوری دست و بالشان برای حرکات مورد نیاز بازتر می شود. مرحوم بروس لی هم که یادتان هست پیراهن را در می آورد.

 

حتی گاهی دیده شده (البته تو فیلم ها دیده ام ولی مطمئنم که نویسنده و کارگردان بر اساس مشاهده ای میدانی چنین صحنه ای را نشان داده اند) که طرف وقتی می خواهد دعوا کند همان اول و پیش از خوردن ضربتی از حریف، خودش دست پیش را می گیرد و یخه اش را پاره می کند و حتی با گرزی که در دست دارد یکی به سر خودش می زند یا با تیزی ای که در دست دارد، خطی و خطوطی به خود می کشد که یعنی ببین من از هیچ زخم و ضربه ای باکی ندارم و برای هر چیزی آماده ام و در بعضی شرایط حاد، یعنی اینکه من چیزی برای از دست دادن ندارم. تو حساب کار خودت را بکن ببین با کی طرفی. بهتره با من در نیفتی...


البته سبک کردن تن پوش ها، کارکردهای دیگری هم دارد؛ از جمله نشان دادن کش و قوس ها و فراز و فرودهای عضلات و اندام که کارکردها هم جنبه ی جلوه گری دارد و برانگیختن ستایش شاهدان (به دو معنای ادبی و معمولی) و هم ترساندن حریف. حالا از این منظر شاید بتوان باز کردن دکمه یا دکمه های بالا را نمایشگر اولین قدم برداشته شده برای آمادگی جهت دعوا و بزن بزن تفسیر کرد و اینکه این کار یعنی اینکه او تا اینجا یک قدم از رقیب که دکمه هایش کیپ است، جلوتر است و دارد به طرف می گوید من که یک دکمه را باز کرده ام، باز کردن دیگر دکمه ها و آغاز نبرد کاری ندارد. چون می دانید در هر کاری باز کردن دکمه ی اول ببخشید برداشتن قدم اول سخت است بقیه اش آسان و آسان تر می شود.


و از آنجایی که این رفتار از کسانی معمولا سر می زند که خیلی ادعایشان می شود و غرور دارند و تکبر، با دیدن دکمه ی باز، پیام های منفی حاکی از این حالت های روانی به ما مخابره می شود و ما بدمان می آید به تعبیر دیگر این کار را خوب نمی دانیم چون در آن بوی مبارزه طلبی، خود برتر بینی، ترساندن و... به مشام می رسد.


البته این وجه تنها درباره ی بعضی صادق است وجوه دیگری هم در کار است که برای رفتارشناسی بعضی دیگر مناسب تر است که گفته خواهد آمد.





 


93/5/24
1:40 عصر

لایه روبی یک وبلاگ

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

 

 

از همین الان خواهش می کنم نپرسه یه وقت کسی که آدرس وبلاگش چیه. چون اگه بخوام معرفی اش کنم دیگه نمی تونم درباره اش صحبت کنم.

 

وبلاگ نویسی را تقریبا با هم شروع کردیم. البته او کمی زودتر از من. تقریبا بهتر از من می نویسد ولی خب من شوخ و شنگ تر می نوشتم او جدی تر. او سیاسی تر است و من ادبی تر. اطلاعات دینی اش از من بیشتر است و اطلاعات روانشناسی من بیشتر.

 

روزهای اول که شروع کردیم یادش بخیر. سال 85. پاییز بود. تعداد بازدیدکننده 2 تا بعضی روزا 3 تا کم کم شدیم 5 بعد 10 وقتی رسیدیم 20 و او زودتر رسید می خواستیم یخه پاره کنیم از خوشحالی. لذتی که الان با 500 بازدید کننده هم دیگر به من دست نمی دهد. او را نمی دانم چون مدت هاست که دیگر روی تعداد بازدیدکننده ها حساس نیستیم و با هم کل نداریم در این زمینه یعنی اصلا درباره ی وبلاگ هایمان در هیچ جنبه ای دیگر کل نداریم.

خب من دیگر نمی خواهم جمع ببندم می خواهم از او صحبت کنم. درباره ی خودم هم شاید وقتی دیگر.

 

تا همین اواخر خیلی فعال بود. خیلی خلاق و جذاب. از پست دو سه کلمه ای گرفته تا 2000 کلمه ای در موضوعات مختلف با نثرهای مختلف و شکل های مختلف و... چه پست های جنجالی مخصوصا وقتی بعضی موضوعات داغ می شد مثل فتنه ی 88. چه خونریزی ای در نظرات، چه دوستی ها و چه دشمنی ها، چه قهرها و چه آشتی ها خیلی ها همدیگر را توی وب او پیدا کردند و الان خبر دارم رفیق فابریک هم هستند. حتی به قول خودش از افتخارات وبلاگی اش این است که دو جوون رو وبلاگ او به خونه ی بخت فرستاد و ثمره اش نسیم خانم دو ساله است که بحث هست که آیا باید به رفیق من بگوید عمو یا دایی!

بگذریم.


اما مدت هاست نمی نویسد. یعنی خیلی کم می نویسد. بی حال است. دلتنگ است. دیگر آن شور سابق را برای نوشتن در وبلاگ ندارد یعنی وبلاگ دیگر برایش آن جذابیت قبلی را ندارد. اینهایی را که می گویم یک مقدارش از باب آن چیز که بیان است چه حاجت به عیان است، هستش و یه مقدارش هم محصول گفتگوهایی است که با هم داشته ایم. بماند.

مدتی است دارم به این فکر می کنم که چه چیزی بعث شده به اینجا برسد. البته نمی خواهم داوری ارزشی بکنم که این حالت خوب است یا نه. صرفا ذهنم درگیر این است که چرا یه جوری دارم کالبد شکافی می کنم شاید هم بهتر است بگویم لایه روبی تا شاید توانشم کاری کند که بنویسد چون شخصا دوست دارم نوشته هایش و نگاهش رو و...


خب تو هم اگر نظری، تجربه ای، چیزی داری کمک کن.



یکی از علت هاش این بود که دچار مشکلات خانوادگی شد. نه مشکلات حادی. بیشتر مشکلات ارتباطی. با خانمش و دخترنوجوانش. این طور که می گفت خانمش خیلی از او عیبجویی می کند و دخترش هم که مشکلات زیادی برایش درست کرده از افت تحصیلی گرفته تا مدگرایی و دوستان جورواجور و گاه ناجور و رفت و آمدهای وقت و بی وقت و موبایل بازی ها افراطی و گاه مشکوکش و بی قیدی اش نسبت به نماز و سایر مسائل شرعی و گوش دادن به آهنگ های همه جوره و گاه ناجور و درگیری های مادر و دختر و درگیری های او او با دختر و درگیری های زن و شوهر و افسردگی های او و همسرش، نگرانی ها و استرس های آنها درباره ی آینده ی دختر و خلاصه می گفت سه چهار سالی می شود که بر خلاف تمام سال های دیگر عمرش من حیث المجموع احساس خوشبختی نمی کنند نه او و نه همسرش.



و یواشکی به من گفت که گاهی به سرش زده کلا شرایط کاری اش رو جوری تنظیم کند که زیاد خانه نباشد مثلا ماموریت چند ماهه بگیرد این طرف و این طرف کشور و حتی خارج کشور یک بار می خواست برود تا دور باشد ولی بعد پشیمان شده و این رو دور از انصاف و وفاداری به همسرش یا به قول خودش همسر بیچاره اش دانسته و پشیمان شده بعد می گفت یک مدت به فکر طلاق یا ازدواج مجدد یا حتی ازدواج موقت افتاده برای بر طرف کردن نیازهای عاطفی اش بیشتر و البته تا حدودی هم نیازهای جسمی اش و خلاصه اوضاعش زیاد رو به راه نبوده که به پیشنهاد من یه دوره ی مهارت های زندگی شرکت کرد و دو سه جلسه مشاوره رفت و خانمش هم همین طور و یکی دو جلسه هم دو نفری و یک دو بار هم سه نفری رفتند و فعلا الحمدلله به یک آرامش نسبی رسیده اند.

 

خب طبیعی است تو همچین شرایطی آدم زیاد دل و دماغ نوشتن وبلاگی نداشته باشد.

 

 

یک روز با هم داشتیم جایی می رفتیم من و این دوستم که دارم درباره اش حرف می زنم. و سر صحبت باز شد و اظهار ناخشنودی کرد از اینکه حال نوشتن تو وبلاگ را مثل گذشته ندارد و می گفت نمی دونم چم شده؟ من گفتم یه دلیلی به نظر من می رسه می گم ولی بهت بر نخوره...


گفتم یکی از کارکردهای مهم وبلاگ اینه که فرصتی به ما می ده برای خودافشایی. در بیشتر ما آدم ها میل به خودافشایی هست. حالا چرا؟ خودش کلی بحث داره. اینکه چه نیازی عمیق تری از ما رو ارضا می کنه. یکیش اینه خیلی از ما تیپ شخصیتی مون مهرطلبه. با نوشتن تو وبلاگ می تونیم از خوبی های داشته یا نداشته ی خودمون بنویسیم و به دیگران نشون بدیم که چه آدم باحالی هستیم و چقدر عمیق هستیم و باسواد و بامزه و تودل برو و و و


یه مدت که می گذره کلی طرفدار پیدا می کنیم. اگه خوب بنویسیم، اگه نکته سنج باشیم، اگه خلاق باشیم. کلی به به و چه چه و... ولی خب مثل هر چیز دیگه ای به مرور زمان این دلبری ها برامون دم دستی و تکراری میشه. احساس می کنیم این خاکریز رو فتح کردیم باید در جستجوی منبع متفاوت دیگری برای کسب احترام و ستایش باشیم.


حالا مثلا کتاب نوشتن، مقاله ی علمی نوشتن، رفتن تو کارهای مدیریتی و... این جاست که دیگر وبلاگ این کارکردش رو برامون از دست می ده و انگیزه ی ما برای نوشتن کم می شه.


 

 


93/5/18
2:52 عصر

من باهاش دوست نمیشم!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته دوست، عقد، شب های احیا


دیروز به من پیامک داد:



- عقد کردی؟

- آره. بعد همین شب های احیا جشن گرفتیم.


- به سلامتی. تبریک می گم. نام و نام خانوادگی، تحصیلات، شغل و عکس همسر رو در اسرع وقت ارسال فرمایید لطفا.

- دانشجوی دکتری، مدرس دانشگاه. اتفاقا استاد شما رو بهش معرفی کردم و هر دومون مشتاقیم زیارتتون هستیم.


- خوشبخت باشین. شما لطف دارین ولی یه چیزی بگم بهتون بر نخوره. من با همسرای شاگردام دوست نمی شم. ببخشید شما به خودتون نگیرین با همه این جوریم.

- وا چرا استاد؟

 

- راستش من از هر جفت تنها با یکی شون دوست میشم.

...


 

اینجاشو دیگه نخونده بودم. اصلا انتظار همچین جوابی رو از ایشون نداشتم. موندم تو کف ش که چرا؟

گفتم چرا آخه استاد؟!

- راستشو بگم؟

- وا معلومه.

- یه دلیلش این که راستش از غیرت شوهرش می ترسم. 

- ههههه. چه خنده دار.

- کجاش خنده داره.

- شما تصور کن یه تازه عروس شروع کنه از کمالات استادش بگه و خاطراتی از سر کلاس و... خب این یعنی چی؟ یعنی غیر تو هم هست که من بهش ارادت دارم و...

 

نمی تونستم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. اصلا انتظار نداشتم استاد یه همچین طرز فکری داشته باشه.

نوشتم: استاد راستش اصلا انتظار همچین استدلالی رو از شما نداشتم.

- یه چیز دیگه و بدتر اینکه یه وقت به این فکر بیفته که نکنه بین اینا سر و سرّی بوده.

- وای یعنی این قدر بدبین! البته ببخشیدها

- نمی دونم شاید. مثلا فرض کن من با همسرش دوست شدم بعد یه جایی سه نفری بودیم و شاگردم یه وقت مثل گذشته خواسته یا ناخواسته با راحتی حرفی بزنه یا یه شوخی بکنه یا چی می دونم ناز و عشوه ای بکنه، اون وقت همه هم که مثل هم فکر نمی کنن و روحیاتشون مثل هم نیست بعد همسرش یه وقت اول زندگی شک کنه به همسر بینواش و بنیان زندگی شون سست بشه اون وقت من چی کار کنم؟

- بلا به دور یعنی تا این حد؟! وااااای

- چی بگم دخترم. من خودم حساسیت های شوهرم رو دیدم که می گم.

 

وقتی گفتگوی پیامکی با استادش را برایم گفت، گفتم من هم نظری دارم که تا حدودی مکمل نظر استادته و یه مقدارش مویدشه.

  - شاید از این که تو رقیب پیدا کردی و خودش هم رقیب پیدا کرده سختشه و دلخوره و زورش میاد.

- من که نفهمیدم. حالا بگی اون رقیب پیدا کرده رو می فهمم شاید منو دوست داشته الان کس دیگه ای تو زندگیم پیدا شده که از او به من نزدیک تر و مهم تره ولی رقیب ولی رو نفهمیدم.

- رقیب اولی منظورم معنای کهنش بود و رقیب دومی معنای امروزیش که درست توضیح دادی.

- بفرستم واسه استاد.

- چی رو؟

- همین نظرتو.

- یه وقت بهش بر نخوره.

- نه بابا.

 

 




 




 


93/4/27
8:18 عصر

سهم من از ماه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته سهراب، ماه، ستاره، شب

7

 

 

 

تو هر ماه دو سه شب ماه، قشنگ تو قاب پنجره ی اتاقمه. البته برای اینکه بتونم بهش زل بزنم تا وقتی که خوابم ببره مجبورم تشکم رو بکشم پایین تر به طرف دیوار روبرویی. همیشه به محض دیدنش و حالت خودم که طاقبازم و دارم به او نگاه می کنم اولین چیزی که به ذهنم میاد خاطرات کودکیمه. زمانی شب هایی که رختخواب ها رو تو حیاط ها پهن می کردیم و من داداشم علیرضا آن قدر به ماه و ستاره زل می زدیم و می گشتیم تا ستاره مون رو پیدا کنیم.

 

ستاره ای که بایستی دقیقا بالای سر ما باشد و بایستی تازه ثابت می کردیم به همدیگر که دقیقا ستاره مون بالای سرمون هست و گاهی طرف مقابل زیر بار نمی رفت و بدتر از اون زمانی بود که ستاره ای پور نور و چشمک زن بازی در می آورد و معلوم نمی کرد دقیقا مال کدوم ماست اینجاست با توجه به اینکه تشک ها آماده بود یک کشتی با اجرای تمام فنونی که می شد در حالت خوابیده اجرا کرد، در می گرفت    .


چقدر آسمون به زمین نزدیک حس می کردیم. جدی می گم. تنها بعد از سال ها دقعه ی پیش که با ماشین رفتیم شهرستان جایی در کوهستان متوجه آشمان شدم که در آن تاریکی محض آن قدر نزدیک شده بود که نگو. ماشین را نگه داشتم و بیرون آمدم و چند دقیقه ای محو این زیبایی دیریاب شدم . 

 

الان که داشتم این چند سطر را برای تو و خودم می نوشتم یا داین جمله ی سهراب افتادم که:

 

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

...

 

 


93/4/20
12:27 صبح

دلم بارون می خواد

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته


وای که چقدر دلم بارون می خواد. خدایا من نمی دونم من همین الان بارون می خوام. می خوام خیلی خیلی خیلی. اندازه ی ریحانه کوچولوی دو ساله که گریه می کنه که چرا نمی تونه پرواز کنه دوست دارم اون قدر لج کنم و گریه کنم تا بارون بیاد.

قول می دم قول قول که این دفعه اگه بیاد بی‌ چتر و بی‌ سایبون اون قدر زیر بارون بمونم که خود بارون تعجب کنه و سعی کنه بند بیاد ولی من از رو نمیرم و نمی‌ذارم.

 

 

 

 

 

 


93/4/17
7:41 عصر

حال منو می گیری!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته شعر، طنز، رادیو معارف، آش، مهربان باشیم، ضرب المثل

 

با سلام خدمت همه ی دوستان و عذرخواهی بابت این همه تاخیر


کار جدید اینجانب صوتی (از دقیقه ی 10 به بعد)

 

اینم تقدیم به شما واسه افطاری. نوش جان

 


 



93/3/29
9:38 عصر

خاک پای او...

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته مادر، مامان

 


هر چقدر هم گنده باشم و بشوم باز وقتی ناراحتم دوست دارم کنار مادرم باشم.

و مهم نیست چقدر مهم باشم یا بشوم مادرم را همیشه مامان صدا می زنم

مثل همان روزهایی که وقتی می ایستادم کنارش، تازه کف سرم به کمرش می رسید.

و فرقی نمی کند چند سالم باشد یا بشود باز وقتی پیش مامانم هستم گاهی خودم را برایش لوس می کنم و منتظر می مانم که نازم را بکشد.

خاک پای مادرش است


محمدرضا آتشین صدف


 

 


93/3/20
5:7 عصر

طرز تهیه حلوا در رادیو معارف!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته حلوا، رادیو معارف، مهربان باشیم، غوره، ضرب المثل

 

 

هیچی نگم خودت بشنوی بهتره

(از دقیقه 8 به بعد)

 

 

 

 

 

 


93/3/14
10:16 صبح

از خانواده ی مقام معظم رهبری چه می دانید؟ (دانلود)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته آیت الله العظمی خامنه ای، ویژه نامه، نشریه، دری به خانه خورشید

 

ویژه نامه ی جالبی تو یه قالب جالب تر


دانلود

 

 

 

 


93/2/28
12:27 صبح

چرا فکر غربی ها خوب کار می کند؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته قرآن، حدیث، فکر، غربی، ظاهر، نص

 

 

گاهی با خودم فکر می کنم چرا این غربی ها فکرشون این قدر کار می کند. چقدر دقیق و باریک و ژرف به موضوعات و مسائل نگاه می کنند و تحلیل می کنند. هوش از سر آدم می پرد.

 


 

نمی دانم همیشه اینجا این طور بوده است یا همه جا این طور است یا خیر. به هر حال چیزی که می دانم این است که در امروز در ایران هر وقت حرفی می زنی، معمولا در ابتدا بدترین حالت تفسیر و برداشت ممکن از آن که هم مخالف عقل است، هم مخالف دین است و مخالف عرف است و هم مخالف قانون و اخلاق و هر چیز دیگری که فکرش را بکنی.

 


 

بنابراین مجبور می شوی بیش از آنکه انرژی بگذاری روی اینکه منظور من چیست انرژی بگذاری روی اینکه بگویی منظور من چه چیزی نیست.

 


 

نمی خواهم بگویم غربی ها همه چیزشان درست است. نمی خواهم بگویم حتی همه ی حرف هایشان درست است. نمی خواهم همه ی حرف های ما غلط است، نمی خواهم بگویم ما فکر نمی کنیم ما متفکر بزرگ نداریم. نمی خواهم ایرانی مسلمان را تحقیر کنم.

 


 

می خواهم بگویم آدم وقتی به زمینه های گوناگونی که باید در آنها اندیشید، نگاه می کنم حتی در زمینه هایی که مدعی هستیم و پیشینه ی زیادی و دغدغه ی زیادی داریم می بینم که بیشتر آنها وقتی در زمینه های مشترک وارد شده اند، فکرشان بهتر کار کرده است.

 


 

امیدوارم دوستانم دلخور نشوند از اینکه بگویم حتی در زمینه هایی که اساسا مال ماست باز می بینم که فکرشان در خیلی از موارد بهتر از ما کار کرده است.

 


 

نمی خواهم بگویم روانشناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و... بلکه حتی در ادبیات فارسی و فلسفه ی اسلامی و قرآن شناسی و تاریخ و...

 


 

نمی خواهم زحمات متفکران بزرگ خودمان را ندید بگیرم. نمی خواهم بگویم آنها در هر زمینه ای بهتر از ما فکر کرده اند.

 


 

می خواهم بگویم در علوم انسانی وقتی آدم به آثار علمی نگاه می کند اگر بخواهد به توانایی اندیشیدن و روشمندی آن نمره بدهد، میانگین نمره ی آنها بالاتر است.

 


 

و همیشه از خودم پرسیده ام چرا؟

 

چند وقت پیش با دوستی سر این موضوع با هم بحث می کردیم. حرف او این بود که علتش این است که آنها دین را قبول ندارند. مثل ما قرآن و حدیث ندارند که تا سوالی برایشان پیش آمد، بروند ببینند دین در آن باره چی گفته. آدم غربی نگاه می کند می بیند خودش است و خودش. خودش باید مشکلش را حل کند. خودش باید فکر کند. البته خودش تنها نیست قبل از او هم احیانا افرادی در آن باره فکر کرده اند یا همزمان با او کسانی هستند که فکر می کنند در آن موضوع و مطالعه می کنند ولی خب آنها هم آدم هایی هستند مثل خود او و به همان اندازه یا کمی کمتر یا بیشتر در معرض خطا.


برای همین از همان اول نوعی استقلال فکر و اتکا به خود دارد و چون پشتش به جایی گرم نیست، سر پای خودش می ایستد و از جان مایه می گذارد که خودش جواب سوالش را پیدا کند و تنها راه و ابزار او قدر اندیشیدن است.


گفتم تو طوری حرف می زنی که انگار که قرآن و حدیث مانع تفکر ماست. خب چرا از اون طرف به قضیه نگاه نمی کنی؟ یعنی اتفاقا ما بایستی الان بهتر تفکر کنیم و نتایج بهتر و گسترده تری در عالم اندیشه داشته باشیم؛ چون با داشتن قرآن و حدیث ما هم می توانیم الهام بگیریم در تفکراتمان، در فرضیه سازی و داوری درباره ی درستی نتیجه ی تفکراتمان. مثلا یک غربی درباره ی یک موضوعی سال ها مطالعه می کند تا به نتیجه ای می رسد اما صد سال بعد معلوم می شود که اشتباه کرده یا خودش 20 سال بعد می فهمد اشتباه کرده ولی ما با داشتن قرآن و حدیث می توانیم با عقلمان جلو برویم بعد نتیجه را به قرآن و حدیث عرضه کنیم و همین الان بفهمیم درست است یا غلط. اگر غلط است دنبال راه دیگری باشیم و منتظر نمانیم تا صد سال دیگر بلکه از همین الان دنبال پاسخ دیگری باشیم. 


تازه ما با داشتن قرآن و حدیث پاسخ خیلی از سوالات را که مثلا غربی ها باید سال ها درباره اش فکر کنند تا به نتیجه برسند ما حاضر و آماده داریم و جلو می افتیم می توانیم خیلی پیشتر برویم. یعنی در بسیاری از موارد راه میانبر داریم.


گفت: اگر این طور که تو می گی بود، که خیلی خوب بود. قرآن و حدیث اصلا برای این است که ما را بیشتر پیشتر ببرد و نوع مواجهه و استفاده ی ما از آن باعث شده که این اتفاق نیفتد یا لااقل آن طور که انتظار می رفت نیفیتد.

- چطور؟

- وقتی سوالی برای ما پیش می آید، می رویم سراغ قرآن یا حدیث، تا اینجا مشکلی ندارد. مشکل اینجاست که خیلی زود و به نحو قطعی حکم صادر می کنیم که منظور این آیه یا حدیث این است و بعد از آن هم خیلی کم پیش می آید که به احتمال اینکه شاید تفسیر دیگری داشته باشد که از تفسیر اول به مراد گوینده نزدیک تر باشد اعتنا کنیم یا لایه لایه بودن قرآن و حدیث را نایده می گیریم و به سطحی ترین رویه ی معنایی آن چنگ می زنیم و غیر از آنچه را که ما فهمیده ایم باطل یا کم ارزش می دانیم.

 

یه چیز دیگه هم هست.


گفتم: یه لحظه صبر کن. حرفت یادت نره. ببینم مگه بده آدم نسبت به چیزی یقین پیدا کنه و به صورت قطعی یه قضاوتی داشته باشه؟


گفت: همیشه بد نیست.


- کجاها بده اووخت؟


- یه اصطلاحی هست بین مفسران و حدیث شناسان و اصولیان به نام ظاهر در برابر نص. نص به سخنی می گویند که یک معنا بیشتر از اون برداشت نمی شه و دلالت اون ترکیب زبانی بر آن معنا قطعی است ولی اگر این جوری نباشه یعنی عرف اهل آن زبان با شنیدن اون جمله با اینکه گمان به یه معنایی برای اون می بره ولی احتمال معنای دوم رو هم نفی نمی کنه که به این جور سخنان می گن ظاهر.


نکته اینجاست که بیشتر یا با احتیاط بیشتری بگوییم بسیاری از آیات قرآن و احادیث ظاهر هستند و لذا این همه بحث تخصیص و تقیید و قرینه ی متصل و قرینه ی منفصل و ناسخ و تعارض و ... در مباحث علمی مطرحه که هر کدام به نحوی مربوط به همین مسئله است که درست است فلان آیه یا حدیث ظهور در فلان معنا دارد اما احتمال اینکه با پژوهش بیشتر و یافتن دلیل ها و قرائن دیگر (که یکی از قرائن قرائن عقلی است) این معنایی که فعلا ظاهر هست، کنار بره و کلام ظهور در معنای تازه ای پیدا کنه. لذا پرونده ی فهم خودت از آن آیه یا روایت را نبند و یک قفل کتابی رویش نزن.


البته خب این همه به معنای پیوسته شکاک بودن نیست. زیرا تو به مفاد آیه یا روایت گمان داری و تا زمانی که خلافش ثابت نشده حق داری بر اساس آن فهمت اگر معتبر باشد، بیندیشی و احیانا عمل کنی.


- خب!


- حالا مشکل اینجاست که بسیاری از متفکران ما درباره ی یک موضوعی یک بار فکر می کنند و به نتیجه ای می رسند و بعد از آن دیدگاهشان را توپ هم نمی تواند تغییر بدهد.


- خب من نگرفتم الان چی شد. به نظر تو من نمی توانم به اینکه این آیه یا روایت، ظهور در فلان معنا دارد، یقین پیدا کنم؟


- چرا. می تونی. چیزی که نادرسته اینه که "یقین به ظهور این سخن در این معنا" را تبدیل کنی به "یقینی بودن دلالت این سخن بر این معنا" یا به بیان ساده تر ظاهر را نص حساب کنی. تازه بدتر اینکه اینکه گاهی افرادی گمان به اینکه این سخن ظهور دارد در فلان معنا، را به مثابه یقین به ظهور می گیرند و گاهی بعضی شک یا احتمال خود را ظهور به جای یقین به ظهور می گیرند. حالا چرا؟ مثلا از روی شتابزدگی یا تنبلی فکری یا منافع فرقه ای یا جناحی و...

 

 

- خب. اون مشکل بعدی که می خواستی بگی چی بود؟


- مشکل بعدی اینه که ما پیش از موعد می ریم سراغ قرآن و حدیث.


- به حق چیزهای نشنیده!


- وقتی سوالی برای ما پیش میاد، قبل از این که اون سوال رو پخته کنیم و جوانبش رو با عقل خودمان بسنجیم و در ذهنمان پرورش بدیم، زود می ریم سراغ قرآن و حدیث. یعنی یه جور لقمه رو آماده می خواهیم. این باعث میشه از نظر ذهنی و فکری رشد نکنیم.


- خب. سوال که تو ذهنمه قبل از من هم کسی به اون جواب داده چه لزومی داره که دوباره من راه رو از اول برم؟


- ببین پاسخ های دین به سوالات مخصوصا از پاسخ های قرآنی، پاسخ های عمیقیه. یعنی طوری جواب میده که تمام جوانب مسئله و ریزمسئله ها رو تا روز قیامت در بر می گیره. چون قرآن آمده برای همه ی زمان ها. خیلی از سوالات هست که هزاران سال است برای بشر مطرحه و هنوز هم پرونده شون بازه. این یعنی چی؟ یه وجهش اینه که اون سوال دارای جنبه های گوناگونیه و هر چه جلوتر می ریم این جنبه ها و زوایا و نسبت اون مسئله با مسئله های دیگر همچنان یکی پس از دیگری مطرح میشه.


حالا قرآن می خواد این مسئله جواب بده طوری جواب میده که تا روز قیامت که هر بار به قرآن مراجعه کنی باز چیزی تازه ای برای تو درباره ی اون مسئله با توجه به جنبه های نوپدیدش داره.


اینا چیزهای تازه ای نیست که من می گم اصلا این که قرآن آخرین کتابه و معجزه اش همه اش پشتوانه ی این حرفاست. درست؟


- درست.


- خب وقتی مسئله ای برای من مطرح میشه. اگر پیش از کاویدن جنبه های مختلف اون و استفاده از تمام ظرفیت ذهنی خودم و تمام مطالعاتی که پیش از من و یا همزمان با من در اون زمینه برم سراغ قرآن، از قرآن چقدر گیرم میاد؟

معلومه به همان اندازه ی سطحی و بسیطی که در ذهن منه. یک مسئله مطرح شده و تمام. ولی اگر اون جوری که گفتم برم سراغ قرآن، دیگه اون مسئله یه مسئله ی خام و یکرویه نیست. مسئله ای هستش که حداقل چند تا زیر مسئله و ریز مسئله داره؟ با چند مسئله ی دیگر دارای نسبت شده؟ چند تا از پاسخ هایی که تا الان بهش دادن رو فهمیدم و مقایسه کردم.


این جوری انگار که من با یک تانکر بزرگ خالی رفته ام سراغ دریا که آب بردارم و دریا هم که بخشنده است ولی در حالت قبلی انگار که یک لیوان برداشته ام و رفته ام سراغ دریا.

 

گفتم حرفات جالب و شنیدنی و تر و تازه ن و البته زیبا. ولی می دونی که من براشون ریشه و پشتوانه می خوام. دوست دارم به یه جاهای محکمی وصلشون کنی. چیزی داری تو چنته.


- خوشم اومد. هر چند منو به دردسر میندازی ولی خب برای خودمم خوبه ببینم حرفام چقدر قرص و محکمه. خب از کجا شروع کنم؟ اووووم. خب من چند تا چیز می گم حالا شاید در نگاه اول به نظرت بی ربط بیان ولی این طور نیست.


شهید مطهری در کتاب تعیلم و تربیت در اسلام بحث عقل می گه روی از چند تا خارجی از چند نفر از اهالی یه منطقه ای گویا کرج بوده چند تا سوال می کنن. اونا هم جواب می دن و خارجیا از پختگی جواب هاشون تعجب می کنن. ازشون می پرسن شما این جواب ها رو از کجا میارین؟ جوابشون خیلی جالبه. می گن آقا ما چون سواد نداریم فکر می کنیم.



شما ببین در  روش‌های پیشرفته‌‌ی مطالعه، مثلا روش SQ4R (پس ختام) مطالعه‌ی جدی با پرسش‌های پیش‌ساخته یا خودساخته شروع می‌شود. بدون این پرسش‌ها، بهره‌‌ی خیلی کمی آدم از مطالعه‌ی یک متن می‌بره. و شما زمانی می‌تونی درباره‌ی یه موضوع سوال طرح کنی که جنبه‌هایی از اون رو دیده باشی و بهشون فکر کرده باشی ولو اجمالی.
در حدیثی از امام حسن (ع) داریم که حسن السوال نصف العلم: پرسش خوب نیمی از دانش است.

 

دوستان ببخشید ادامه ی این بحث به تاخیر افتاده علتش این است که در این زمینه یکی دو موضوع هست و یکی دو آیه که باید درباره شان فکر کنم و درباره شان مطالعه کنم و پاسخ سوال هایی که درباره شان دارم پیدا کنم.

یکی آیه ی زمر/ 18 و دیگر نحل /89



 



   1   2   3   4   5   >>   >