سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تخفیف یار

93/6/8
9:55 عصر

یکی همیشه هست که عاشق منه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته آهنگ، تیتراژ، دردسرهای عظیم، میثم ابراهیمی


 

عاشقانه ترین آهنگی که تا الان درباره ی خدای عزیز شنیده ام. اینجا

 

تو سفر این چند روز پیش که رفته بودم شمال، بارها اشکم را با عرق صورتم از گرما و شرجی گیلان و مازندران یکی کرد.     


 

جاده شمال 

 

 

 

 

                            


93/6/7
7:38 عصر

اسهال فرهنگی!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته حجاب، عفاف، بازیگران، اسهال، فرهنگ

 

 

صحبت از بحث حجاب و عفاف و سر و وضع بخشی از دختر و پسرها و خانم ها و آقاهای ایرانی شد. من زیاد وارد بحث نشدم طبق معمول و بیشتر دوست داشتم بشنوم. در این میان بیشتر حرف ها را پیشتر شنیده بودم جز این تعبیر را که کمی بد شاید باشد ولی نه به هر حال نه به اندازه ی واقعیتی که این تعبیر توصیفگر آن است.

 

گفت: ما در این زمینه دچار یک نوع اسهال فرهنگی شده ایم. هر چقدر کار فرهنگی مثبت در این زمینه می شود با سر و وضع و رفتار و گفتار و خودنمایی ها و تن نمایی های بخشی از بازیگران دختر و پسر و خانم و آقا در فضای واقعی جامعه و فضای مجازی (وقتی داخل ایران هستند و وقتی بیرون می روند)، بی آنکه جذب جامعه شود و حال او را بهتر کند، دفع می شود...

 

 




93/5/31
10:47 صبح

دکمه های بالای پیراهنش چرا باز است؟

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته نوجوان، پیراهن، یقه، دکمه، یخه، لات، داش، بزن بهادر

 

 

 

چرا بعضی ها دکمه های بالای پیراهنشان را باز می گذارند؟ منظورم بالای بالا نیست، پایین تر که سینه پیدا می شود و گاهی حتی بعضی مثلا تا سه دکمه و بیشتر را باز می گذارند. نوجوان که بودیم به کسی که این کار را می کرد می گفتیم لات شده و گاهی خودمان هم همین کار را می کردیم.

 

پس یک دلیلش معلوم شد یعنی شبیه لات ها و بزن بهادرها شدن ولی خب هنوز سوال اینجاست که لات ها یا شاید بشود گفت داش ها چرا این کار را می کنند.

 

و بحث خانم ها جداست که اونم شاید اشاره ای کردم.

 

 

 

مدتی است دارم به این مسئله فکر می کنم. حالا چرا؟ چون گاهی به پسر نوجوانم یادآور می شوم که دکمه ی بالای پیراهنت باز است و ببند. و یک بار از خودم پرسیدم چرا؟ آخر چه عیبی دارد؟


دیدم یک وجهش شاید شبهه ی مشکل شرعی باشد که بعدا درباره اش شاید چیزی عرض کردم. دوم اینکه احساس کردم بر اساس مفهوم ارتباط غیرکلامی این کار پیام هایی به من می رساند که من خوشم نمی آید.


خب برگردیم به تحلیل. شاید یک علتش این است که این کار به نوعی بی باکی و جسارت فرد را می رساند یا بهتر بگوییم او می خواهد با این کار جسارت و بی باکی خودش و آمادگی اش برای هر زد و خوردی را نشان بدهد. حالا بسته به اینکه یک دکمه باز باشد یا بیشتر شدت این پیام بالاتر و میزان آمادگی اعلام شده بیشتر خواهد بود.


در واقع این کار جنبه ی نمادین دارد. حالت اورجینال و واقعی اش اما کجاست؟ عرض می کنم. حتما دیدین بعضی ها وقتی می خواهند دعوا کند کت در می آورند، آستین بالا می زنند و در مواردی هم پیراهن را و فقط با زیرپوش وارد کارزار می شوند. چون این طوری دست و بالشان برای حرکات مورد نیاز بازتر می شود. مرحوم بروس لی هم که یادتان هست پیراهن را در می آورد.

 

حتی گاهی دیده شده (البته تو فیلم ها دیده ام ولی مطمئنم که نویسنده و کارگردان بر اساس مشاهده ای میدانی چنین صحنه ای را نشان داده اند) که طرف وقتی می خواهد دعوا کند همان اول و پیش از خوردن ضربتی از حریف، خودش دست پیش را می گیرد و یخه اش را پاره می کند و حتی با گرزی که در دست دارد یکی به سر خودش می زند یا با تیزی ای که در دست دارد، خطی و خطوطی به خود می کشد که یعنی ببین من از هیچ زخم و ضربه ای باکی ندارم و برای هر چیزی آماده ام و در بعضی شرایط حاد، یعنی اینکه من چیزی برای از دست دادن ندارم. تو حساب کار خودت را بکن ببین با کی طرفی. بهتره با من در نیفتی...


البته سبک کردن تن پوش ها، کارکردهای دیگری هم دارد؛ از جمله نشان دادن کش و قوس ها و فراز و فرودهای عضلات و اندام که کارکردها هم جنبه ی جلوه گری دارد و برانگیختن ستایش شاهدان (به دو معنای ادبی و معمولی) و هم ترساندن حریف. حالا از این منظر شاید بتوان باز کردن دکمه یا دکمه های بالا را نمایشگر اولین قدم برداشته شده برای آمادگی جهت دعوا و بزن بزن تفسیر کرد و اینکه این کار یعنی اینکه او تا اینجا یک قدم از رقیب که دکمه هایش کیپ است، جلوتر است و دارد به طرف می گوید من که یک دکمه را باز کرده ام، باز کردن دیگر دکمه ها و آغاز نبرد کاری ندارد. چون می دانید در هر کاری باز کردن دکمه ی اول ببخشید برداشتن قدم اول سخت است بقیه اش آسان و آسان تر می شود.


و از آنجایی که این رفتار از کسانی معمولا سر می زند که خیلی ادعایشان می شود و غرور دارند و تکبر، با دیدن دکمه ی باز، پیام های منفی حاکی از این حالت های روانی به ما مخابره می شود و ما بدمان می آید به تعبیر دیگر این کار را خوب نمی دانیم چون در آن بوی مبارزه طلبی، خود برتر بینی، ترساندن و... به مشام می رسد.


البته این وجه تنها درباره ی بعضی صادق است وجوه دیگری هم در کار است که برای رفتارشناسی بعضی دیگر مناسب تر است که گفته خواهد آمد.





 


93/5/24
1:40 عصر

لایه روبی یک وبلاگ

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته

 

 

 

از همین الان خواهش می کنم نپرسه یه وقت کسی که آدرس وبلاگش چیه. چون اگه بخوام معرفی اش کنم دیگه نمی تونم درباره اش صحبت کنم.

 

وبلاگ نویسی را تقریبا با هم شروع کردیم. البته او کمی زودتر از من. تقریبا بهتر از من می نویسد ولی خب من شوخ و شنگ تر می نوشتم او جدی تر. او سیاسی تر است و من ادبی تر. اطلاعات دینی اش از من بیشتر است و اطلاعات روانشناسی من بیشتر.

 

روزهای اول که شروع کردیم یادش بخیر. سال 85. پاییز بود. تعداد بازدیدکننده 2 تا بعضی روزا 3 تا کم کم شدیم 5 بعد 10 وقتی رسیدیم 20 و او زودتر رسید می خواستیم یخه پاره کنیم از خوشحالی. لذتی که الان با 500 بازدید کننده هم دیگر به من دست نمی دهد. او را نمی دانم چون مدت هاست که دیگر روی تعداد بازدیدکننده ها حساس نیستیم و با هم کل نداریم در این زمینه یعنی اصلا درباره ی وبلاگ هایمان در هیچ جنبه ای دیگر کل نداریم.

خب من دیگر نمی خواهم جمع ببندم می خواهم از او صحبت کنم. درباره ی خودم هم شاید وقتی دیگر.

 

تا همین اواخر خیلی فعال بود. خیلی خلاق و جذاب. از پست دو سه کلمه ای گرفته تا 2000 کلمه ای در موضوعات مختلف با نثرهای مختلف و شکل های مختلف و... چه پست های جنجالی مخصوصا وقتی بعضی موضوعات داغ می شد مثل فتنه ی 88. چه خونریزی ای در نظرات، چه دوستی ها و چه دشمنی ها، چه قهرها و چه آشتی ها خیلی ها همدیگر را توی وب او پیدا کردند و الان خبر دارم رفیق فابریک هم هستند. حتی به قول خودش از افتخارات وبلاگی اش این است که دو جوون رو وبلاگ او به خونه ی بخت فرستاد و ثمره اش نسیم خانم دو ساله است که بحث هست که آیا باید به رفیق من بگوید عمو یا دایی!

بگذریم.


اما مدت هاست نمی نویسد. یعنی خیلی کم می نویسد. بی حال است. دلتنگ است. دیگر آن شور سابق را برای نوشتن در وبلاگ ندارد یعنی وبلاگ دیگر برایش آن جذابیت قبلی را ندارد. اینهایی را که می گویم یک مقدارش از باب آن چیز که بیان است چه حاجت به عیان است، هستش و یه مقدارش هم محصول گفتگوهایی است که با هم داشته ایم. بماند.

مدتی است دارم به این فکر می کنم که چه چیزی بعث شده به اینجا برسد. البته نمی خواهم داوری ارزشی بکنم که این حالت خوب است یا نه. صرفا ذهنم درگیر این است که چرا یه جوری دارم کالبد شکافی می کنم شاید هم بهتر است بگویم لایه روبی تا شاید توانشم کاری کند که بنویسد چون شخصا دوست دارم نوشته هایش و نگاهش رو و...


خب تو هم اگر نظری، تجربه ای، چیزی داری کمک کن.



یکی از علت هاش این بود که دچار مشکلات خانوادگی شد. نه مشکلات حادی. بیشتر مشکلات ارتباطی. با خانمش و دخترنوجوانش. این طور که می گفت خانمش خیلی از او عیبجویی می کند و دخترش هم که مشکلات زیادی برایش درست کرده از افت تحصیلی گرفته تا مدگرایی و دوستان جورواجور و گاه ناجور و رفت و آمدهای وقت و بی وقت و موبایل بازی ها افراطی و گاه مشکوکش و بی قیدی اش نسبت به نماز و سایر مسائل شرعی و گوش دادن به آهنگ های همه جوره و گاه ناجور و درگیری های مادر و دختر و درگیری های او او با دختر و درگیری های زن و شوهر و افسردگی های او و همسرش، نگرانی ها و استرس های آنها درباره ی آینده ی دختر و خلاصه می گفت سه چهار سالی می شود که بر خلاف تمام سال های دیگر عمرش من حیث المجموع احساس خوشبختی نمی کنند نه او و نه همسرش.



و یواشکی به من گفت که گاهی به سرش زده کلا شرایط کاری اش رو جوری تنظیم کند که زیاد خانه نباشد مثلا ماموریت چند ماهه بگیرد این طرف و این طرف کشور و حتی خارج کشور یک بار می خواست برود تا دور باشد ولی بعد پشیمان شده و این رو دور از انصاف و وفاداری به همسرش یا به قول خودش همسر بیچاره اش دانسته و پشیمان شده بعد می گفت یک مدت به فکر طلاق یا ازدواج مجدد یا حتی ازدواج موقت افتاده برای بر طرف کردن نیازهای عاطفی اش بیشتر و البته تا حدودی هم نیازهای جسمی اش و خلاصه اوضاعش زیاد رو به راه نبوده که به پیشنهاد من یه دوره ی مهارت های زندگی شرکت کرد و دو سه جلسه مشاوره رفت و خانمش هم همین طور و یکی دو جلسه هم دو نفری و یک دو بار هم سه نفری رفتند و فعلا الحمدلله به یک آرامش نسبی رسیده اند.

 

خب طبیعی است تو همچین شرایطی آدم زیاد دل و دماغ نوشتن وبلاگی نداشته باشد.

 

 

یک روز با هم داشتیم جایی می رفتیم من و این دوستم که دارم درباره اش حرف می زنم. و سر صحبت باز شد و اظهار ناخشنودی کرد از اینکه حال نوشتن تو وبلاگ را مثل گذشته ندارد و می گفت نمی دونم چم شده؟ من گفتم یه دلیلی به نظر من می رسه می گم ولی بهت بر نخوره...


گفتم یکی از کارکردهای مهم وبلاگ اینه که فرصتی به ما می ده برای خودافشایی. در بیشتر ما آدم ها میل به خودافشایی هست. حالا چرا؟ خودش کلی بحث داره. اینکه چه نیازی عمیق تری از ما رو ارضا می کنه. یکیش اینه خیلی از ما تیپ شخصیتی مون مهرطلبه. با نوشتن تو وبلاگ می تونیم از خوبی های داشته یا نداشته ی خودمون بنویسیم و به دیگران نشون بدیم که چه آدم باحالی هستیم و چقدر عمیق هستیم و باسواد و بامزه و تودل برو و و و


یه مدت که می گذره کلی طرفدار پیدا می کنیم. اگه خوب بنویسیم، اگه نکته سنج باشیم، اگه خلاق باشیم. کلی به به و چه چه و... ولی خب مثل هر چیز دیگه ای به مرور زمان این دلبری ها برامون دم دستی و تکراری میشه. احساس می کنیم این خاکریز رو فتح کردیم باید در جستجوی منبع متفاوت دیگری برای کسب احترام و ستایش باشیم.


حالا مثلا کتاب نوشتن، مقاله ی علمی نوشتن، رفتن تو کارهای مدیریتی و... این جاست که دیگر وبلاگ این کارکردش رو برامون از دست می ده و انگیزه ی ما برای نوشتن کم می شه.


 

 


93/5/18
2:52 عصر

من باهاش دوست نمیشم!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته دوست، عقد، شب های احیا


دیروز به من پیامک داد:



- عقد کردی؟

- آره. بعد همین شب های احیا جشن گرفتیم.


- به سلامتی. تبریک می گم. نام و نام خانوادگی، تحصیلات، شغل و عکس همسر رو در اسرع وقت ارسال فرمایید لطفا.

- دانشجوی دکتری، مدرس دانشگاه. اتفاقا استاد شما رو بهش معرفی کردم و هر دومون مشتاقیم زیارتتون هستیم.


- خوشبخت باشین. شما لطف دارین ولی یه چیزی بگم بهتون بر نخوره. من با همسرای شاگردام دوست نمی شم. ببخشید شما به خودتون نگیرین با همه این جوریم.

- وا چرا استاد؟

 

- راستش من از هر جفت تنها با یکی شون دوست میشم.

...


 

اینجاشو دیگه نخونده بودم. اصلا انتظار همچین جوابی رو از ایشون نداشتم. موندم تو کف ش که چرا؟

گفتم چرا آخه استاد؟!

- راستشو بگم؟

- وا معلومه.

- یه دلیلش این که راستش از غیرت شوهرش می ترسم. 

- ههههه. چه خنده دار.

- کجاش خنده داره.

- شما تصور کن یه تازه عروس شروع کنه از کمالات استادش بگه و خاطراتی از سر کلاس و... خب این یعنی چی؟ یعنی غیر تو هم هست که من بهش ارادت دارم و...

 

نمی تونستم جلوی خنده ی خودمو بگیرم. اصلا انتظار نداشتم استاد یه همچین طرز فکری داشته باشه.

نوشتم: استاد راستش اصلا انتظار همچین استدلالی رو از شما نداشتم.

- یه چیز دیگه و بدتر اینکه یه وقت به این فکر بیفته که نکنه بین اینا سر و سرّی بوده.

- وای یعنی این قدر بدبین! البته ببخشیدها

- نمی دونم شاید. مثلا فرض کن من با همسرش دوست شدم بعد یه جایی سه نفری بودیم و شاگردم یه وقت مثل گذشته خواسته یا ناخواسته با راحتی حرفی بزنه یا یه شوخی بکنه یا چی می دونم ناز و عشوه ای بکنه، اون وقت همه هم که مثل هم فکر نمی کنن و روحیاتشون مثل هم نیست بعد همسرش یه وقت اول زندگی شک کنه به همسر بینواش و بنیان زندگی شون سست بشه اون وقت من چی کار کنم؟

- بلا به دور یعنی تا این حد؟! وااااای

- چی بگم دخترم. من خودم حساسیت های شوهرم رو دیدم که می گم.

 

وقتی گفتگوی پیامکی با استادش را برایم گفت، گفتم من هم نظری دارم که تا حدودی مکمل نظر استادته و یه مقدارش مویدشه.

  - شاید از این که تو رقیب پیدا کردی و خودش هم رقیب پیدا کرده سختشه و دلخوره و زورش میاد.

- من که نفهمیدم. حالا بگی اون رقیب پیدا کرده رو می فهمم شاید منو دوست داشته الان کس دیگه ای تو زندگیم پیدا شده که از او به من نزدیک تر و مهم تره ولی رقیب ولی رو نفهمیدم.

- رقیب اولی منظورم معنای کهنش بود و رقیب دومی معنای امروزیش که درست توضیح دادی.

- بفرستم واسه استاد.

- چی رو؟

- همین نظرتو.

- یه وقت بهش بر نخوره.

- نه بابا.

 

 




 




 


93/4/27
8:18 عصر

سهم من از ماه

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته سهراب، ماه، ستاره، شب

7

 

 

 

تو هر ماه دو سه شب ماه، قشنگ تو قاب پنجره ی اتاقمه. البته برای اینکه بتونم بهش زل بزنم تا وقتی که خوابم ببره مجبورم تشکم رو بکشم پایین تر به طرف دیوار روبرویی. همیشه به محض دیدنش و حالت خودم که طاقبازم و دارم به او نگاه می کنم اولین چیزی که به ذهنم میاد خاطرات کودکیمه. زمانی شب هایی که رختخواب ها رو تو حیاط ها پهن می کردیم و من داداشم علیرضا آن قدر به ماه و ستاره زل می زدیم و می گشتیم تا ستاره مون رو پیدا کنیم.

 

ستاره ای که بایستی دقیقا بالای سر ما باشد و بایستی تازه ثابت می کردیم به همدیگر که دقیقا ستاره مون بالای سرمون هست و گاهی طرف مقابل زیر بار نمی رفت و بدتر از اون زمانی بود که ستاره ای پور نور و چشمک زن بازی در می آورد و معلوم نمی کرد دقیقا مال کدوم ماست اینجاست با توجه به اینکه تشک ها آماده بود یک کشتی با اجرای تمام فنونی که می شد در حالت خوابیده اجرا کرد، در می گرفت    .


چقدر آسمون به زمین نزدیک حس می کردیم. جدی می گم. تنها بعد از سال ها دقعه ی پیش که با ماشین رفتیم شهرستان جایی در کوهستان متوجه آشمان شدم که در آن تاریکی محض آن قدر نزدیک شده بود که نگو. ماشین را نگه داشتم و بیرون آمدم و چند دقیقه ای محو این زیبایی دیریاب شدم . 

 

الان که داشتم این چند سطر را برای تو و خودم می نوشتم یا داین جمله ی سهراب افتادم که:

 

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

...

 

 


93/4/20
12:27 صبح

دلم بارون می خواد

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته


وای که چقدر دلم بارون می خواد. خدایا من نمی دونم من همین الان بارون می خوام. می خوام خیلی خیلی خیلی. اندازه ی ریحانه کوچولوی دو ساله که گریه می کنه که چرا نمی تونه پرواز کنه دوست دارم اون قدر لج کنم و گریه کنم تا بارون بیاد.

قول می دم قول قول که این دفعه اگه بیاد بی‌ چتر و بی‌ سایبون اون قدر زیر بارون بمونم که خود بارون تعجب کنه و سعی کنه بند بیاد ولی من از رو نمیرم و نمی‌ذارم.

 

 

 

 

 

 


93/4/17
7:41 عصر

حال منو می گیری!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته شعر، طنز، رادیو معارف، آش، مهربان باشیم، ضرب المثل

 

با سلام خدمت همه ی دوستان و عذرخواهی بابت این همه تاخیر


کار جدید اینجانب صوتی (از دقیقه ی 10 به بعد)

 

اینم تقدیم به شما واسه افطاری. نوش جان

 


 



93/3/29
9:38 عصر

خاک پای او...

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته مادر، مامان

 


هر چقدر هم گنده باشم و بشوم باز وقتی ناراحتم دوست دارم کنار مادرم باشم.

و مهم نیست چقدر مهم باشم یا بشوم مادرم را همیشه مامان صدا می زنم

مثل همان روزهایی که وقتی می ایستادم کنارش، تازه کف سرم به کمرش می رسید.

و فرقی نمی کند چند سالم باشد یا بشود باز وقتی پیش مامانم هستم گاهی خودم را برایش لوس می کنم و منتظر می مانم که نازم را بکشد.

خاک پای مادرش است


محمدرضا آتشین صدف


 

 


   1   2   3   4   5   >>   >