سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

95/4/4
7:56 عصر

آشناییزدایی در ماه رمضان!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته آشنایی زدایی، ماه رمضان، نقد ادبی


یادداشت تازه ای از بنده در سایت آی سبک


آشنایی‌زدایی در ماه رمضان!



95/3/10
6:30 عصر

در دست ماهی مرده!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته دست دادن، ماهی مرده، زبان بدن، مصافحه، سبک زندگی

 

یادداشت تازه ای از بنده در سایت آی سبک (پایگاه خبری تحلیلی سبک زندگی) با عنوان


در دست ماهی مرده!

 

 


95/1/13
12:46 عصر

مادر موقت!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته مادر، عقد موقت، وکالت بلاعزل


کیفش را برداشت و به طرف در رفت. دستگیره را چرخاند ولی انگار که چیزی یادش آمده باشد برگشت و به طرف امیرحسین که داشت کتاب‌هایش را در کیفش می‌گذاشت رفت. کنارش نشست و دستش را زیر چانه‌ی او گذاشت و کمی بالاتر آورد و گفت: یه بوس دیگه بده به مامان. بوسید و گفت: اگه دیکته‌ی فردات رو خانمتون «بسیار خوب» بده، سی دی «بری زنبوری» رو برات می‌گیرم.

بلند شد برود که مرد گفت: پس باباش چی؟ زن به او نگاه کرد. مرد لبخندی زد و با انگشت به گونه‌اش اشاره کرد. زن به طرف در رفت. مرد هم پشت سرش به طرف در رفت. زن دستگیره‌ی در را چرخاند. مرد گفت: امشب هم می‌موندی. زن بیرون رفت و کفشش را از جاکفشی در آورد و گفت: اگر می‌خواستم هر شب بمونم که لازم نبود از هم جدا بشیم.

مرد ساکت ایستاده بود. زن ادامه داد. داره برام خواستگار میاد. لطفاً مدت باقیمونده رو ببخش. مرد گفت:

-  اگه نبخشم؟

زن لبخندی زد و گفت: مشکلی نیست. یادت نرفته که؟ شرط کردیم که هر وفت وکالت خواستم بهم بدی که تمومش کنیم.

زن به سمت در آسانسور رفت و در همان حال گفت: صبح‌ها زودتر بیدارش کن که صبحانه‌ خوب بخوره.

مرد جلوی انگشت‌هایش را به علامت بوسه روی لب‌هایش گذاشت. زن لبخندی زد و گفت سه روز دیگه قسط مهریه‌س یادت نره.


زن به طرف آسانسور رفت.



94/12/20
1:29 عصر

کارگاه نگارش داستان های فلسفی برای کودکان

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته فلافل، کارگاه، داستان نویسی، فلسفه برای کودکان، فبک، دانشگاه فرهنگیان، خوزستان، پردیس، فاطمه الزهرا (س)، لشکر آباد، کپه


 

هفته ی گذشته (13 و 14 اسفند) مهمان دانشگاه فرهنگیان خوزستان بودم. کارگاهی با عنوان «نگارش داستان های فلسفی برای کودکان». در این دو روز در مجموع شش جلسه داشتیم که گزارش مختصر آن را می توانید اینجا ببینید.


شب جمعه ای هم که آنجا بودم به پیشنهاد اینجانب با یکی از برادران مسئول، جاتون خالی رفتیم خیابان معروف لشکرآباد اهواز و فلافی زدیم و کُپِّه ای که چسبید! (به فکر شما هم بودم البته)


کُپِّه: فست فودی سنتی حاوی گوشت و زرشک و سیب زمینی و ادویه ای و... که در لایه ای از برنج آسیاب شده قرار داده می شود، دوکی شکل (بلندتر و باریک تر از تخم مرغ)  که با سس انار یَک فازی میده. (دستور پخت)

 

 

 


 


 



94/12/8
10:8 عصر

کتاب زدگی!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته کتاب، مطالعه، دل زدگی، راهکارها، بی علاقگی

 

یادداشتی تازه از منِ بنده در روزنامه ی قدس

 

کتاب زدگی

 

 

 




94/11/2
2:26 عصر

تشکر بابت ترجمه ی بد!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته ترجمه، زبان، سانسور، کتاب، متن اصلی

 

 

برای انجام کاری پژوهشی ناگزیرم چند تا از کتاب‌های نویسنده‌ای مشهور را بخوانم و تحلیل کنم. حسنش این است که بیشتر کتاب‌های او به فارسی ترجمه شده‌اند و گاهی حتی یک کتابش، بیش از یک ترجمه دارد. در این میان کتابی دارد که نه‌تنها محتوای آن، بلکه اساساً موضوع و مسئله‌اش، آن‌گونه است که تا سال‌ها، تنها شاید حدود یک‌چهارم آن به فارسی ترجمه شده بود و به دلایل گوناگونی که من هم تا حد زیادی با آن موافقم این کتاب به‌طور کامل و دقیق قابل‌ترجمه به فارسی نیست و اگر به دست من هم باشد، اجازه‌ی ترجمه‌ی آن را نمی‌دهم (خواهش می‌کنم از دوستان، کسی نپرسد کدام کتاب و نویسنده که از گفتنش معذورم حتی برای شما دوست گرامی).

بااین‌حال ناامید نشدم و با خودم گفتم شاید کسی آن را ترجمه کرده باشد و به‌صورت غیرمجاز در اینترنت بارگذاری کرده باشد. پس از جستجوی فراوان، کتابی دیدم که نوشته بود، آن را به‌طور کامل ترجمه کرده است و شگفت آنکه از وزارت ارشاد نیز مجوز گرفته و به‌صورت قانونی چاپ کاغذی شده. نزدیک بود شاخ در بیاورم.


خلاصه کمی در اینترنت گشتم و دیدم کسانی که آن را دیده و خوانده‌ و آن را با متن اصلی مقایسه کرده‌اند، فریادشان به آسمان بلند شده است که این دیگر چه ترجمه‌ای است. در مؤدبانه‌ترین تعبیر، مدعی بودند که شیر بی‌یال و دم و اشکمی از آب درآمده است که نگو. با خودم گفتم شاید اغراق می‌کنند و از طرفی آگاهی دقیق از متن کتاب برای کارم لازم بود. ترجمه را گرفتم و متن اصلی را هم از اینترنت دریافت کردم و شروع کردم به مطالعه. حدسم این بود که آن جاهایی که مشمول سانسور می‌شوند با واژه‌هایی خوش‌نام‌تر بیان شده یا تصریح‌های نویسنده به بیان‌هایی کنایه‌آمیز تبدیل شده و یا در بدترین حالت حذف شده‌اند. برای همین، برنامه‌ام این شد که متن را به‌صورت دوزبانه بخوانم و تنها جاهایی را که تغییر کرده یا حذف شده، خودم بخوانم و دیکشنری هم که هست و با این کار تقریباً سرعتم دو یا سه برابر می‌شود نسبت به وقتی که اگر این ترجمه نبود و مجبور بودم تمام کتاب را خودم بخوانم.


چندصفحه‌ای که خواندم متوجه شدم حدسم درست بوده و تمام اتفاق‌هایی که انتظار داشتم و پیش‌ازاین گفتم، رخ داده ولی زمانی آه از نهادم برآمد که دیدم چیزهای دیگری هم اتفاق افتاده که واقعاً نمی‌دانستم آن‌ها را دیگر کجای دلم بگذارم! اینکه سطرهایی با محتوایی بی‌مشکل از قلم بیفتند و ترجمه نشوند، «است» به «نیست» ترجمه شود و وارونه‌ی آن و «می‌شود» به «نمی‌شود» و وارونه‌ی آن و مثلاً جمله‌ی «دیگر زمان آن رسیده بود که تصمیم بگیرد به شهر خودش برگردد»، ترجمه شود به «او تصمیم گرفت به شهر خودش برگردد» و...

طولانی نکنم، تا آن‌جا که به من مربوط می شود، باید از ترجمه‌ی بد ایشان ممنون باشم که باعث شده تنبلی را کنار بگذارم و خودم بنشینم و مثل بچه‌ی آدم متن اصلی را بخوانم و از این راه دایره‌ی واژگانی‌ام را گسترش دهم و زبانم تقویت شود.

خداییش هیچ‌وقت به فواید ترجمه‌ی بد فکر نکرده بودم و در خواب هم نمی‌دیدم که از کسی به خاطر ترجمه‌ی ناتوانش، تشکر کنم. Thank you comrade



94/10/21
12:40 عصر

ازدواج سفید از بلاهای طبیعی!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته ازدواج، ازدواج موقت، ازدواج دائم، ازدواج سفید، بلاهای طبیعی



سرش را از پشت مانیتور رایانه‌اش بالا آورد، طوری که ما هم بشنویم گفت: خدا به دادمون برسه! لبخندی زدم و گفتم چی شده؟ باز قیمت نفت پایین اومده؟

از پشت میزش بلند شد و طبق عادت همیشگی‌اش دو دستش را کرد در جیب‌های شلوارش و در فضای کوچک بین میزش و دیوار اتاق شروع به قدم زدن کرد و در همان حال گفت: ای کاش قیمت نفت بود.

من هم که داشتم تایپ می‌کردم، دست از تایپ کشیدم و نگاهش کردم و منتظر ادامه‌ی حرفش که گفت. داشتم یه گزارشی رو می‌خوندم درباره‌ی باب شدن ازدواج سفید در ایران.


-         آره منم یه چیزایی خوندم.

-         معلوم نیست داریم کجا می‌ریم!

-         علیرضا هم که تا حالا ساکت بود. گفت: داداش مهران در اتاق رو ببند می‌خوام یه چیزی بگم.

-         خب بگو.

-         باشه. ولی تو اول در رو ببند.

 

مهران در را بست. من گفتم: خدا بخیر کنه. چی می‌خواد بگه!

-         اینی که می‌گم نه اینکه ازدواج سفید رو قبول دارم. ما سه تامون طلبه ایم و می‌دونیم این جور ارتباط و زندگی چند تا کار حرام توش هست.

-         خب

-         ولی اینم هست که ما اگه بخوایم یه مشکلی رو حل کنیم باید اول خوب درکش کنیم. ببخشید مهران اینو می‌گم. بهت بر نخوره. با تف و لعنت و ناراحتی چیزی درست نمیشه. ما باید ببینیم چی شده که جوان ایرانی مسلمان با اینکه می‌دونه کارش شرعی نیست ولی به سمت همچین کاری می‌ره.

-         خب

-         خودت رو بذار جای یه جوون مثلا 25 ساله. مثلا داره کارشناسی ارشد دانشگاه  می‌خونه حالا یا کاری تازه پیدا کرده یا می‌خواد پیدا کنه. سربازیش رو هم رفته یا نرفته. خب.

از 15 سالگی بالغ بوده و توی تمام این سال ها خودش رو نگه داشته ولی الان کم اورده. نیازهای عاطفی و جسمی و جنسی اش امونش رو بریده. نمی خواد هم مثل بعضیا با هر کسی و هرجایی خودش رو ارضا کنه. می‌خواد با یه کسی باشه که واقعا دوستش داشته باشه و یه سری معیارها رو داشته باشه مثلا اونم تحصیل کرده باشه، هرزه نباشه و...

چی کار باید بکنه؟

-         خب خدا که راه رو باز کرده. بره ازدواج کنه.

 

-         آهان. موضوع به همین سادگی ها هم که فکر می‌کنی نیست. خودت رو بذار جای اون. اولا ازدواج دائم که پیش نیازهاش زیاده و تعهداتش هم همین طور. از شغل و درآمد و سربازی و مهریه و رسم و رسومات و موافقت های خانواده های طرفین گرفته تا آزمایش خون و...

حالا همه‌ی اینا به کنار. تو قراره با یه نفر یه عمر زندگی کنی؟ چقدر زمان لازمه تا اون قدری همدیگر رو بشناسین که مطمئن باشین به درد همدیگه می‌خورین یا نه. مثلا الان طرف از زمانی که رفته خواستگاری تا موقعی که ازدواج کردن کلا چهارماه طول کشیده. به نظر تو آدم توی چهار ماه که اون خونه‌ی خودشه و تو هم خونه‌ی خودت و گاهی همدیگر رو دیدین، چقدر با شخصیت و خلق و خوی همدیگه آشنا شدین که بتونین تصمیم  بگیرین مثلا 40 سال زیر یه سقف با هم زندگی کنین بعد تازه بچه دار هم بشین و...

فکر نمی کنی یکی از علت های آمار بالای طلاق همین باشه. حالا بگذریم.

 

خب ازدواج دائم که برای خیلی ها منتفیه. حالا بریم ازدواج موقت. اولا که تو عرف ما ببخشیدهان طوری شده طرف بهش بگن فلان براش خیلی راحت تره تا بهش بگن صیغه‌ای. حالا گیرم طرف مقابلت هم پذیرفت که عقد موقت بشین، خب برای این کار اجازه‌ی پدر دختر هم شرطه. حالا کدوم پدر رو شما سراغ دارین تو ایران که حاضر بشه دختر باکره‌ی خودش رو بهش اجازه بده که با یه نفر زیر یه سقف زندگی کنند تازه معلوم هم نیست که بعدا بخوان با هم زن و شوهر دائم بشن یا نه؟

خب فرض کن، تویی و ازدواج دائم نمی تونی بکنی چون شرایطش رو نداری، ازدواج موقت هم که خدا اجازه داده بنده‌ی خدا اجازه نمیده، با هر کس و ناکسی هم نمی خوای باشی. چه گزینه ای برات می‌مونه

طرف مقابلت رو پیدا می‌کنی، با هم صحبت های اولیه رو می‌کنین. اگه او هم تو رو پسندید میرین زیر یک سقف با هم زندگی می‌کنین. نه مشکلات و تعهدات سنگین ازدواج دائم رو دارین نه موانع ازدواج موقت رو، هرزه گردی هم نکردین، عاشقانه دارین با هم زندگی می‌کنین. بچه دار هم قرار نیست بشین و نمی شین. هر وقت هم از هم دلزده شدین یا دیدین به درد هم نمی خورین به همش می‌زنین و هر کدوم میرین سی خودتون. حالا شاید هم تصمیم گرفتین که بعدا با هم دائم زن و شوهر بشین. الان هم خرج زندگی با هر دوتونه. دیگه چه می‌خوان؟ نیازهای عاطفی و جسمی شون هم برطرف میشه،‌بی دردسر بی مشکل.

 

البته مشکلاتی هم داره یکیش مسائل شرعیشه. یکیش اگه خانواده ها بفهمن و... ولی خب تو مسائل شرعیش من با یکیشون صحبت کردم. یه حرفی زد که به نظر من قابل تأمله. نه اینکه می‌گم کارش رو توجیه می‌کنه. می‌گم این حرف رو باید تحلیل کرد. می‌گفت. وقتی تو جامعه‌ و فرهنگ ما خدا یه چیزی رو حلال می‌کنه ولی مردم حرامش می‌کنن، باعث میشه جوونا هم راه دیگه ای پیدا کنن. همه که اون قدر ایمانشون قوی نیست که بخوان هی صبر کنن تا ببینن چی میشه. تو ببین قضیه‌ی منی توی حج که اون اتفاق افتاد واسه زائرا، سال هاست که تو این قضیه واسه جوونای جامعه‌ی ما اتفاق افتاده. یه راهی رو خدا باز کرده که ملت برن. وقتی تو اومدی بستیش، چی میشه یا یه راه دیگه پیدا می‌کنن یا همین جور رو هم می‌افتن تا بمیرن.

 

مهران حالا نشسته بود سر صندلی اش و دستش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی گیجگاهش و آرنجش را روی میز ستون کرده بود.

 

-         تا حالا از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. با بیشتر حرفات هم موافقم. درباره‌ی بعضی هاشون هم فعلا نظری ندارم. فقط دو نکته به نظرم رسید یکی اینکه برای شناخت قبل از ازدواج الان تست هایی وجود داره که تا حدی می‌تونه کمک کنه به افراد بهتر همدیگر رو بشناسن و ضریب اطمینان زندگی شون بالاتر بره. دوم اینکه بعضی از مراجع تقلید مثلا آیت الله العظمی مکارم شیرازی تو ازدواج دختر باکره،‌ اجازه‌ی پدر رو فقط تا 30 سالگی شرط می‌دونن.

-         واقعاً

-         چیه نکنه می‌خوای ازدواج سفید بکنی؟!

-         برو بابا. یعنی طبق نظر ایشون دختر بالاتر از سی سال نیاز به اجازه‌ی پدر ندارة؟

-         نه.

-         نمی دونستم...




94/9/23
1:57 عصر

بهای تب! (داستان کوتاه)

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته صیغه، دکتر، بچه، داستان کوتاه، تب

 

داستان کوتاهی که تازه نوشته ام

 

بهای تب

 



94/9/7
10:45 عصر

دستبند مثبت فریبا!

بدست محمد رضا آتشین صدف در دسته داستان کوتاه، حضرت امام حسین ع، حضرت ابوالفضل العباس ع، فریبا، دستبند


داستان کوتاهی تقدیم به امام عزیزم حسین علیه السلام و برادر عزیزش حضرت ابوالفضل علیه السلام.

گفتن ندارد. من که خودم وقتی می نوشتم گریه ام گرفت. اگر تو هم حالت عوض شد، برای مرحوم پدرم که امام حسین علیه السلام را خیلی دوست داشت ولی نشد برود کربلا و به نیت همه ی رفتگان یک فاتحه بخوان. ممنون.


دستبند مثبت فریبا




   1   2   3   4   5   >>   >